X
تبلیغات
دستهایی پر از خاطره
دستهایی پر از خاطره
هر شب تنهایی من، به یاد گرمی دستهایش
قالب وبلاگ
سلام و درود

روزی روزگاری در ایام نوجوانی دوستی داشتم علی نام که هر کجا هست خداوند یار و نگهدارش باشد. این دوست از فارق التحصیلان سمپاد و به تازگی دانشجو شده بود. (من نیز به تازگی پا به عرصه کسب علوم عالیه نهاده بودم)

گر چه در دو دانشگاه متفاوت در این سرزمین کهن و پهناور بودیم اما بسیار یکدیگر را میدیدیم و از اوضاع و احوال هم مطلع.

ایشان همواره میگفتند که زندگیشان مانند منحنی سینوس است (حال چرا کسینوس را انتخاب نکرده بودند خودش جای بحث دارد) و می گفتند که نمیدانند چرا همواره در نقطه مینیمم این تابع سقوط می کنند. و تا ذره ای از آن تابع صعود می نمایند مجددا گرفتار نقطه کمینه مطلق آن می شوند.

این گفته قدیمی نیز همواره ورد زبانشان بود که مرد باید سنگ زیرین آسیاب باشد و میگفت انگار ما را آفریده اند که هرچه بلا در این روزگار ممکن است بر سر یک نفر بیاید را سرمان بیاورند....

از او اینک اطلاعی در دست نیست و از هرکس که جویا شدیم اظهار بی اطلاعی می کرد. شاد و سلامت باشد هر جا که هست.

بنده حقیر نیز تا اندازه ای با گفته ایشان همراه و همراستا بودم. حال که نیک می نگرم، می بینم که واقعا در خیلی از موارد این سنگ زیرین بودن را تجربه کرده ام و حقیقت دارد.

امید است که مردانگی و انسان دوستی و نیک خواهی به همه مردان و زنان سرزمینم باز گردد و حال روز خویش را نیک بخواهیم و برای دیگران نیز خیر خواه باشیم که راه در جهان یکی است و آن راه راستی است.

روز مرد بر همه زنان و مردانی که مردانگی را فارغ از جنسیت خود در شخصیت خود دارند تبریک می گویم.

شاد باشید.

 

[ پنجشنبه دوم خرداد 1392 ] [ 13:33 ] [ پژمان ] [ ]
چقدر سخته توی محل کارت، اشكهايت پشت دريچه ي چشمانت انباشته شده باشد، بغضت با شدت هر چه تمامتر گلويت را بفشارد، و تو نفست در نياد

و لبخند بزني.....

به تو پناه مي برم پروردگارم

[ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392 ] [ 12:7 ] [ پژمان ] [ ]
یکی از صمیمی ترین وقدیمی ترین دوستانم دیروز به من زنگ زد، گوشي رو جواب دادم، گفت:

پژمان، رفقيق هجده ساله ام، بالاخره گرفتمش، مجوز انتشارات رو كه سه سال بود براش دوندگي كرده بودم، شما الان داري با آقاي دكتر هامان ناشر صحبت ميكني. الان توي دستمه. دوست داشتم به تو هم بگم.

خيلي از شنيدن صداي خوشحال دوستم خوشحال شدم، مدتها بود كه به دليل اتفاقات سختي -كه اين روزها براي همه با اين شرايط مملكت مي افتد- برايشان افتاده بود اينقدر شاد و خوشحال نديده بودمش.

بيشتر از موفقيتش، از شاديش خوشحال شدم. اميدوارم كه در اين عرصه نيز موفق باشند.

دم ظهر بود كه دايي عزيز و بزرگوار اينجانب تماس گرفت، گفت: پژمان يكي از مشتري هاي ما دوره سيستم مديريت يكپارچه درخواست كرده، ميتوني براشون دوره برگزار كني، گفتم كه اگه پنج شنبه ها باشه بله، البته به شرطي كه اسلايد آماده داشته باشي، خلاصه اينكه قرار شد دوره IMS رو براشون برگزار كنم، از ۸:۳۰ صبح تا ۵ بعد از ظهر،-آدرسشم ميدون ونكه، هر كي بخواد ميتونه بياد- فكر كنم چند هفته اي درگير اين داستان باشم.

توي اتاق يكي از همكاران جلسه اي داشتيم در خصوص برنامه نگهداري چند تا دستگاه و سيستم سپ كه پدرم تماس گرفت...

گفت كه احتمالا پنج شنبه ميخواد بياد خونه من -فكر كنم بايد همراه خودم ببرمشون دوره IMS - خلاصه بعد از كمي صحبت و احوال پرسي، دوباره به جلسه برگشتم كه دوباره از دانشگاه باهام تماس گرفتند، يكي از مسوولين آموزش بود، گفت كه يكي از دانشجوهاي شما كه ترم پيش درسو افتاده، ميخواد معرفي به استاد بگيره، شما بايد نمره عملي و پروژشو تاييد كني. گفتم آخه من اين ترم در اون دانشگاه درس ندارم، گفت كه اشكالي نداره و ..و خلاصه قرار شد اين دانشجو بياد و من پروژشو بررسي كنم.

هنوز جلسه تموم نشده بود كه دوباره موبايلم زنگ خورد - جالبه كه سال به سال گوشي ما زنگ نميخوره، ديروز هر چند دقيقه يه كاري پيش ميومد و زنگ ميخورد-

اين بار از يك شركتي كه در جنوب مستقر بود تماس گرفته بودند و خواسته بودند كه ماهي يك بار من به محل شركتشون برم و مشاورشون باشم. لازم به ذكره كه قبلا من مميزيشون كرده بودم و كلي از من ترسيده بودند بندگان خدا.

به هر صورتي كه بود جلسه رو تموم كرديم و من برگشتم به اتاق خودم و درگير SAP شدم. اشكالي پيش اومده بود كه نه مشاور و نه هيچيك از همكاران سيستمها ميدونستند كه منشا آن چيست. مجبور شدم به خوندن داكيومنتي كه خودSAP داشت. با کلی درد سر یه کارهایی انجام دادیم و قرار شد با مشاور هم جلسه ای برگزار کنیم.

دم غروب، يك جعبه شيريني خريدم و رفتم پيش دوستم براي تبريك. كلي همه اونجا خوشحال بودند، چاي و شيريني هم به راه بود. شب كه اومدم خونه....

هم خوشحال بودم از اينكه روز خوبي داشتم، و هم دلتنگ...ناشكري نميكنم، اما براي يك لحظه احساس كردم كه همون گوي سنگين روي سينمه و نميذاره نفس بكشم. دوباره همون سوال...اين همه كار، كه چي؟ كه بعدش بياي در و ديوار خونه رو نگاه كني، كه ساكت بشيني يه گوشه و اگه حال داشته باشي يكم كتاب بخوني؟...

اما نذاشتم دوباره اون حس ها برگرده، نذاشتم تنهاييم خودشو به رخم بكشه، به اين فكر كردم كه من دلتنگم يعني من زنده ام و ميتونم ببارم. به اين فكر كردم كه چقدر آرامش دارم و اين چقدر خوبه. به اين فكر كردم كه زندگي سرشار از حالتهاي خوب و بده و هنر زندگي كردن اينه كه آدم همه اينها رو تجربه كنه، ازش درس بگيره، مديريتش كنه، و از همه مهمتر، خوب و شايسته زندگي كنه، حتي اگه بهايش گاهي دلتنگي باشه.

نميدونم تا كي داشتم كتاب مي خوندم، فقط يك لحظه به خودم اومدم ديدم صبح شده و بايد برم سر كار...

------------------------------------------

بعدا نوشت -شما هم بعدا بخونيدش-

فكر كنم اين اولين باريست كه از اتفاقات روزانه ام مي نويسم، شايد خسته كننده باشد، اما گاهي لابلاي اين حرفها چيزي براي ياد آوري و بازنگري هست، براي خودم كه اينطوره، اينطوري بهتر ميتونم خودمو از نگاه خارجي و از بيرون بنگرم و ببينم به نظر خودم، كسي كه اين كارها رو در روز انجام داده و اين احساسات رو داشته قشنگه يا نه، چكار كنه كه كارهاش بهتر بشه، برخوردهاش بهتر و باطنش زيباتر بشه...

اين بود كه اين بار اينطوري نوشتم. باشد كه درسهايم را بهتر بياموزم و بكار ببندم.

ضمنا ببخشيد اگه خسته شديد.

[ یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 11:43 ] [ پژمان ] [ ]
امروز بعد از مدتها به استاد راهنمام زنگ زدم، بعد از مدتها تمام خاطرات خوش دانشجويي در يك لحظه در ذهنم مرور شد، روزهاي درس و دانشگاه و سمينار و مقاله...

بهم گفت پژمان چرا دوباره آزمون دكترا ثبت نام نكردي...گفتم آخه استاد دو بار شركت كردم...قبول شدم اما...

گفت دوباره شركت ميكردي...گفتم راستش امسال وقتي فهميدم كه ديگه زمان ثبت نام گذشته بود...گفت خوب به من زنگ ميزدي، با مركز آزمون تماس ميگرفتم ثبت نامت ميكردم....

 هميشه مصاحبت با ايشون حال منو خوب ميكنه...

مثل دستهاي مادربزرگم كه هميشه آرومم ميكنه...

ديروز رفتم خونشون كه روز مادر رو بهش تبريك بگم، خونه نبود، رفته بود پياده روي، وقتي برگشت تا ديد من توي خونه هستم كلي خوشحال شد

استاد عزيزم و همه معلم هاي واقعي، روزتون مبارك

مادر بزرگ عزيزم و همه مادران، زنان و دختران سربلند سرزمينم، روزتون مبارك.

 

[ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392 ] [ 14:13 ] [ پژمان ] [ ]
فقط چند لحظه کنارم بشین...

همین.

[ پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392 ] [ 16:3 ] [ پژمان ] [ ]
کاش باران ببارد

این بار، گونه هايم را به باران هديه خواهم داد...

[ سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392 ] [ 7:26 ] [ پژمان ] [ ]
می توان گوشه ی یک کافه نشست

با درختان جهان زمزمه داشت

رود ها را به خیابان طلبید...

[ سه شنبه سیزدهم فروردین 1392 ] [ 3:21 ] [ پژمان ] [ ]
چله به چله، عشق را

                               از غم به شادی می بریم....

[ چهارشنبه سی ام اسفند 1391 ] [ 23:16 ] [ پژمان ] [ ]
در شکفتن جشن نوروز برایتان در همه ی سال سرسبزی جاودان و شادی و اندیشه ای پویا و  آزادی و برخورداری از همه نعمتهای خدادادی را آرزومندم.

سال نو مبارک

 

[ دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391 ] [ 10:1 ] [ پژمان ] [ ]
پنج شنبه گذشته برای انجام ممیزی یک شرکت سازنده سکوهای نفتی دریایی، به آبادان رفتم. البته چهارشنبه شب رفتيم و پنج شنبه شب برگشتيم.

هم خوشحال بودم كه آن شهر و مردمش را ميديدم، خيلي مهربان و دوست داشتني هستند. و هم ناراحت...

بعد از اين همه سال، هيچ تغييري انجام نشده بود.واقعا مردم آنجا با مظلوميت زندگي مي كنند، آب كارون بهترين آب ايران بود، اما چيزي كه قابل شرب باشد ازش به آنجا نمي رسد. گرد و خاك هم كه چند سالي است اضافه شده...

پنج شنبه از صبح تا ظهر خاك بود. همه جا سفيد از خاك. انگار خدا يك الك بزرگ روي سر مردم گرفته و خاك الك ميكنه....

پول و سرمايه مملكت از اينجا تامين ميشه اما ....

خيلي دلم سوخت براي اين مردم و براي اين مملكت....

سعي كردم بهترين مميزي را انجام دهم، ۶تا استاندارد رو مميزي ميكرديم . سعي كردم اين مميزي جنبه آموزش هم براي نفرات آنجا داشته باشد

براي اولين بار رفتم بالاي يك سكوي در حال ساخت، هنوز كف نداشت، روي تير آهن ها با ترس و لرز قدم بر ميداشتم...اما بايد مي رفتم و با جوشكاري كه داشت روي اين سازه كار ميكرد حرف ميزدم.

سوال كردم...اسمش را، اهميت كارش در كيفيت محصول را، خط مشي سازمانشان را، خطرات و ملاحظات كارش را، آموزشهايي كه برايش گذاشته بودندرا....سابقه كارش، وضعيت زندگي اش.....

دلتنگ ميشوم وقتي رنج كشيدن مردم را مي بينم. نه بخاطر سختي كار، هر كاري سختي خودش را دارد، بلكه بخاطر محدوديتهايي كه در اين مملكت وجود دارد...

بگذريم

يكي از قشنگ ترين لحظه هايش موقع نهار بود. جاي شما خالي، يك قليه ماهي مشتي (واژه ی بهتری که حق مطلب رو ادا کنه پیدا نکردم) خورديم. خيلیییي خوش مزه بود.

امروز كه برگشتم سر كار (کار اصلی خودم) همش به فكر آنجا بودم...مردم آنجا، مظلوميت آنجا، صفا و صميميت و مهرباني آنجا....

شايد براي عيد با ماشين خودم يه سفر چند روزه برم اون طرفها....

[ شنبه نوزدهم اسفند 1391 ] [ 17:7 ] [ پژمان ] [ ]
ای پری خاطره های قشنگ

سنگ صبور من و دل های تنگ

ای که پس پلک تو شب شعله ور

از مژه ات ماه من آویز تر

باز ترین پنجره ی رو به ماه

نشئه ی شیرین نخستین نگاه

راز نهفته پس خواب عمیق

جلوه رویایی اهل عتیق

مخمل نرم نوسان و نسیم

کی من و تو باز به هم می رسیم؟

کی گل لبخند تو وا می شود؟

موی تو بر شانه رها می شود؟

کی به ترانه به ترنم به ناز

می بری ام تا تب یک خلسه باز؟

کی و کجا باز دوباره پری

در تپش تازه ی من می پری؟

دفتر مهتاب شبانگاه راز

آینه ی صیقلی عشوه ساز

بارش بی وقفه ی چشم ترم

پنجره ی باز نسیم آورم

دختر قند و عسل و ناز و نی

کی شود این فاصله ها تا تو طی؟

پس بزن از روی، نقاب سیاه

در عطش چشمه بیارای ماه

دامن شعله بتکان در شبم

غنچه ی بوسه بنشان بر لبم

کی به تپش، کی به کشش، کی به ناز

در رگ من می پری آهسته باز؟

زندگی ام با تو غزل، بی تو غم

بی تو غزل تلخ، عسل بی تو سم

تازگی فصل بهار و نسیم

کی من و تو باز به هم می رسیم؟

کی من و تو باز به هم می رسیم؟...

سالم پور احمد

[ جمعه یازدهم اسفند 1391 ] [ 11:51 ] [ پژمان ] [ ]
راستش دوست نداشتم در این وبلاگ از مسایل کاری بنویسم، اما گاهي يك نظر يا عقيده يا احساس آنقدر تاثيرگذار مي شود كه به دنبال راهي براي ابرازش مي گرديم...

دیروز به دعوت سازمان مدیریت صنعتی و سازمان مطالعات بهره وری منابع انسانی در دهمین همایش جایزه تعالی سازمانی به اتفاق تعدادی از همکاران حضور داشتم.

خوشحالم كه با تمام سختي ها و شرايط مطلوب و نامطلوب، قابل و غير قابل كنترل، توانستيم تقدير نامه چهار ستاره رو بگيريم...اما واقعا براي صنعت كشور متاسفم. جايي بوديم كه بهترينهاي صنعت ايران حضور داشتند، علاوه بر خالي بودن جاي بسياري از صنايع، مشكلاتي كه از زبان ساير همكاران مي شنيديم نيز براي خود داستاني بود شنيدني.

نميدونم چگونه ميتونم اميدوار باشم، اما اميدوارم كه اين روزهاي سخت بگذرند...

[ چهارشنبه نهم اسفند 1391 ] [ 12:5 ] [ پژمان ] [ ]
پروردگارا
مرا از هرچه ناپاکی و ناراستی، دروغ و بدخواهیست مصون بدار...
آمین.
[ یکشنبه ششم اسفند 1391 ] [ 21:11 ] [ پژمان ] [ ]
روزها گر رفت، گو: رو باک نیست
تو بمان، ای آن که چون تو پاک نیست
[ جمعه چهارم اسفند 1391 ] [ 22:7 ] [ پژمان ] [ ]
یه وقتهایی دلتنگی خیلی روی دل آدم سنگینی می کنه

توی این وقتها همیشه با خودم یه جمله رو زمزمه میکردم و گاهی واقعا آرومم میکرد:

صبور باش، سر به زير و سخت

گاهي حدود صد بار اين جمله رو روي كاغذ مي نوشتم تا آروم بشم

الان هم از اون وقتهاست

وقتي به وضوح صداي شكستن خودت رو بشنوي....

اما ديگه اين جمله آرومم نمي كنه

ديگه

آرومم

نمي كنه

[ دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391 ] [ 12:23 ] [ پژمان ] [ ]
مرگ شیرین است

در آن هنگام

كه برگ هاي رقصان

درختان را وداع مي گويند

برايم گودالي بكنيد

در آن هنگام

كه بستري از برگ

براي خفتن ابديم آماده مي شود

كلاغها را به آسمان خون گرفته دعوت كنيد

در آن هنگام كه در ميان خش خش برگ ها

جا خوش ميكنم

قطرات باران را به سوي گونه هايم روانه كنيد

و آنگاه كه در بستر خويش آرام مي گيرم

چادر پر ستاره شب را به روي آسمان بگسترانيد

و سكوت را

با من

تنها گذاريد...

اثري از دوست از دست رفته ام زنده ياد رضا صادقي از نخبگان دانشگاه شريف كه در حادثه سال۷۶ از ميان ما رفتند...اين روز ها عجيب به يادتم رضاي عزيز و به ياد عهدي كه با تو بستم....

[ شنبه چهاردهم بهمن 1391 ] [ 18:23 ] [ پژمان ] [ ]
برای تو

تویی که نمیدانم کیستی

اما

میدانم

همچو گذشته ها که میدانستم میآید و آمد

که می آیی

جانی دوباه میگیرد و آبی می شود آسمان

این خانه دوباره پر از شور و حال می شود

و لبریز از تو

تویی که نمیدانم کیستی.....

[ جمعه ششم بهمن 1391 ] [ 20:32 ] [ پژمان ] [ ]

می ده گزافه ساقیا، تا کم شود خوف و رجا

                          گردن بزن اندیشه را، ما از کجا، او از کجا

پیش آر نوشانوش را، از بیخ برکن هوش را

                         آن عیش بی روپوش را، از بند هستی برگشا...

دیوانگان خسته بین، از بند هستی رسته بین

                         در بیدلی دلبسته بین، کاین دل بود دام بلا

زوتر بیا هین دیر شد، دل زین ولایت سیر شد

                         مستش کن و بازش رهان، زین گفتن <<زوتر بیا>>

کلیات شمس

می رود جویبار زمان و می گذریم در بسترش، چشمی به هم می زنیم و عجب و صد افسوس که چه زود گذشت...که اگر دوباره بازمیگشتم چنین می کردم و چنان

از آنجا که ذهن جستجوگر ما در زمانهای قدیم کمی با زبان ریاضیات و فیزیک صیقل خورده <بود> اندکی با خود نشستیم و چشم برهم زدیم تا بلکه بتوانیم تحلیل و آنالیزی از آن برای خود بیابیم.

برای این کار لازم است ناظر بیرونی باشی

قضیه ای در ریاضیات هست در باب منطق از ریاضیدان آلمانی بنام گودل <اگر با هیلبرت اشتباه نگرفته باشم> که می گوید هیچ سیستمی برای شناخت خودش کافی نیست.(البته صورت قضیه کمی طولانیتر است و نام آن قضیه ناتمامی گودل یا Gödel's incompleteness theorem میباشد. درواقع چیزی که من نوشتم برداشتی از آن است)

یعنی چه؟ یعنی اینکه اگر بخواهید از یک سیستم شناخت جامعی پیدا کنید، باید خود ماورا و مافوق آن سیستم باشید تا بتوانید کاملا آن را درک کنید. مثلا یک موجود دو بعدی (که  فقط میتواند در دو بعد حرکت کند) و یک موجود سه بعدی (که توانایی حرکت در بعد سوم را هم دارد) در نظر بگیرید، شناختی که موجود دو بعدی از خودش دارد و شناختی که موجود سه بعدی از آن موجود دو بعدی دارد،گویای این واقعیت است.

پس انسان برای شناخت خودش کافی نیست. برای تحلیلی که بدنبال آن بودم باید خود را از زاویه دید ناظر سومی با حداقل یک بعد بالاتر میدیدم. برای این کار باید آن ناظر را شبیه سازی میکردم. بدیهیست که باز هم بر اساس همان قضیه شناخت من کامل نخواهد بود.

از خارج از محیطی که در آنیم اگر بر خود بنگریم، عمر رفته خود را میبینیم و اندکی از آینده پیش رو را.

سپاس خالق دانایی را که بر عمر رفته افسوس نخوردم <لااقل نه برای همه اش>

همه می رویم اما آنچه مهم است، آگاهی است. تنها چیزی که در این تحلیل آنرا با اهمیت و معنا بخش یافتم این بود که هرچه کشیده ایم از سر جهل بوده و به هر چه رسیده ایم از طریق آگاهی بوده <لااقل آگاهی در پشت صحنه وجود داشه>

اندر باب تصمیم گیری نیز همین موضوع صادق است

تصمیم گیری از منظر شرایطی که دارد به چند بخش تقسیم می شود < تصمیم گیری در شرایط اطمینان کامل، تصمیم گیری در شرایط عدم اطمینان و در شرایط ریسک، تصمیم گیری در شرایط تعارض>

و کاملا روشن است که هرچه آگاهی ما از شرایط مساله بیشتر باشد، تصمیم گیری سهل تر مینماید.

اما

همه اینها بدون وجود چیزی به نام ع.ش.ق. ارزشی ن.د.ا.ر.د.

هوش و اندیشه را گردن زدن شاید تعبیری از جمله بالایی من باشد.

باید بکوشیم تا برای خود لحظات زیبا را آگاهانه خلق کنیم زیرا این جویبار عمر فقط میگذرد و اگر چنین نکنیم از دستش بداده ایم.

پایین نوشت <به مخاطب خاص> :ببینید با معرفی کتاب چنین گفت مولوی ما را به چه نوع نگاشتن واداشتید<شوخی> ممنونم از شما

 

[ شنبه بیست و سوم دی 1391 ] [ 11:12 ] [ پژمان ] [ ]
هوا هر وقت که بارونیست

تو فکر من چراغونیست

پرم از خاطرات تو

همونهاییست که میدونی

مگر یادم میره یکدم...

دلم میخواد بیام پیشت

بذارم سر روی دوشت

بگم میمرم از عشقت

برم گم شم تو آغوشت

منو تو زیر بارون بود

به جون هم قسم خوردیم.....

[ شنبه بیست و پنجم آذر 1391 ] [ 22:47 ] [ پژمان ] [ ]
دلم بشکنه حرفی نیست

 

پی نوشت: مخاطب خاص ندارد

[ یکشنبه نوزدهم آذر 1391 ] [ 23:9 ] [ پژمان ] [ ]

به سر می دوم رو به خانه ی تو

که شاید بیابم نشانه ی تو

فتاده زپا خسته آمده ام

که سر بگذارم به شانه تو

به یادت به هر سو نظاره کنم

زداغت به تن جامه پاره کنم

غمت گر به جانم شرر نزند

هوای جنونم به سر نزند

امید دلم در برم بنشین

تا مگر زدلم غم برون برود

وگر نه زچشم نخفته من

 تا سپیده دمان جوی خون برود

زجور فلک مانده در قفسم

تا به سنگ ستم پر شکسته مرا

وگر این قفس را به هم شکنم

تا کجا ببرد بال خسته مرا

نخیزد نغمه ی مستانه ی تو

شده پر گرد غم کاشانه ی تو

گرفته شعرتو روی زمین را

چرا زیر زمین شد خانه ی تو

به سر می دوم رو به خانه ی تو

که شاید بیابم نشانه ی تو

فتاده زپا خسته آمده ام

که سر بگذارم به شانه تو

...

[ جمعه دهم آذر 1391 ] [ 18:46 ] [ پژمان ] [ ]
...

چه شبي بود و چه فرخنده شبي
آن شب دور كه چون خواب خوش از ديده پريد
كودك قلب من اين قصه ي شاد
از لبان تو شنيد :
”زندگي رويا نيست
زندگي زيبايي ست
مي توان
 بر درختي تهي از بار ، زدن پيوندي
مي توان در دل اين مزرعه ي خشك و تهي بذري ريخت
مي توان
از ميان فاصله ها را برداشت
 دل من با دل تو
هر دو بيزار از اين فاصله هاست “
قصه ي شيريني ست
كودك چشم من از قصه ي تو مي خوابد
قصه ي نغز تو از غصه تهي ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو
بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تو اند
رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوگواران تو اند
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينك ، اما آيا
باز برمي گردي ؟
چه تمناي محالي دارم
خنده ام مي گيرد
چه شبي بود و
چه روزي افسوس
با شبان رازي بود
روزها شوري داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هي ، هي
مي پرانديم در آغوش فضا
ما قناريها را
از درون قفس سرد رها مي كرديم
آرزو مي كردم
دشت سرشار ز سرسبزي رويا ها را
من گمان مي كردم
دوستي همچون سروي سرسبز
چارفصلش همه آراستگي ست
من چه مي دانستم
هيبت باد زمستاني هست
من چه مي دانستم
سبزه مي پژمرد از بي آبي
سبزه يخ مي زند از سردي دي
من چه مي دانستم
دل هر كس دل نيست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند

...

حمید مصدق

[ دوشنبه ششم آذر 1391 ] [ 16:59 ] [ پژمان ] [ ]
روزهای بی تو را دیگر نمی شمارم

سه سال...

نه!

همین دیروز بود

دلم بوی نگاهت را طلب می کند

چشمانم دستانت را می جویند

دستانم هنوز گرمی دستهایت را به یاد دارد

و مهربانی اش را

من خوبم!

دلتنگی که بد نیست

عشق که بد نیست

تنهایی که بد نیست

سوختن که بد نیست

من خوبم!

تو باور بکن

مگر می شود؟

اما باور کن، می شود.

می شود بدون قلب زنده بود

بی هوا نفس کشید

بی اشک گریست

می شود. ...

دلم برای آلاله های کوهی که لا به لای شبنم ابرها

با ساز نسیم به رقص در می آید تنگ شده است

آنگاه که تو از میانشان پدیدار می شوی

روی آن کوه سبزی

که قطرات باران را به انتظار نشسته است

تو لااقل آسوده باش

هراس مدار از دلتنگی های من

از هویت من و تو

سرانجام آن روشن است

به سپیدی قلب تو

آرام باش

که عشقی با شکوه پشتیبان تو خواهد بود

چون

من

زنده ام

عشق تو زنده است

و با عشق هر لحظه را نفس می کشد

و نفس می کشد

آنچنان شایسته

و بایسته

که هر دو خشنود باشیم

و عاشق

و تا ابد، دوست.

دوست خواهم داشت

هر آنکس که لایق دوستی است

و دوست داشتن است

آنچنان که در رویاهایش ندیده باشد

و این قدرتیست که از او داشتمش

و از تو

باورش کردم.

 

 

[ پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391 ] [ 22:46 ] [ پژمان ] [ ]
به یاد داشته باش که یک مرد عشق را پاس میدارد، يك مرد هرچه را كه مي تواند به قربانگاه عشق مي آورد، آنچه فدا كردني است فدا مي كند، آنچه شكستني است مي شكند و آنچه تحمل سوز است تحمل مي كند اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدايي نمي رود.

يادت باشد كه پيراهن ها را از روي بند برداري چون به زودي باران خواهد گرفت.....

گريه هرگز دردي را درمان نبوده است

امروز براي من روز خوبي نيست، روز بد تنهاييست.

اينجا را غباري گرفته است. پنجره ها نمي خندند و آب نمي جوشد و بوي مستي آفرين تن تو در اين كلبه نپيچيده است

ياد تو هرلحظه با من است اما ياد، انسان را بيمار مي كند

اينجا هيچ كس نيست كه غروب ها به من خوش آمد بگويد و موهاي نرمش را ميان دستهاي من بگذارد و بخندد

روز بد تنهايي، مرگ را به خاطر من مي آورد.

مرگ روزهاي خوب را

مرگ همه حكايتها را

به من بازگرد

مگذار كه خالي روزها و سنگيني شبها در اعماق من جايي از ياد نرفتني باز كند

به ياد بياور كه در اين لحظه ها نياز من به تو نياز من به تمامي ذرات زندگيست

به من بازگرد

به من بازگرد و مرا در محبس بازوانت نگه دار

و به اسارت زنجيرهاي انگشتانت درآور

كه اسارت در ميان بازوان تو چه شيرين است

سپر باش ميان من و دنيا

كه دنيا در تو تجلي خواهد كرد...

مرا تصديق كني يا انكار، مرا سرآغازي بپنداري يا پايان، من در پايان پايان ها فرو نمي روم.

مرا بشنوي يا نه، مرا جستجو كني يا نه، من مرد خداحافظي هميشگي نيستم.

باز مي گردم

هميشه باز مي گردم

من روح جاري اين خاكم

من روان دايم يك دوست داشتن هستم.....

 

بار ديگر شهري كه دوست ميداشتم از نادر ابراهيمي. يك دليل درج اين مطلب اين بود كه بخش هايي از ناگفته هاي درونم بودند.....

 

 

[ سه شنبه بیست و پنجم مهر 1391 ] [ 14:47 ] [ پژمان ] [ ]
سلام ای ماهی رویاهای من

شنیده ام این حوالی

آدمهایی میخواهند در کارم دخالت کنند

از وقتی فهمیدم

هیچ کاری انجام نمی دهم!

فقط دیروز از قاصدک ها

به باد شکایت کردم

دوان دوان آمده بودند با یک دنیا

بی خبری از تو

باد، نشنیده قاصدک ها را تبرئه کرد!

برگرد

بعد نوشت: لطفا از لینک زیر بازدید کنید.

http://www.attarlibrary.ir/main/news/

[ جمعه بیست و یکم مهر 1391 ] [ 21:2 ] [ پژمان ] [ ]
زمین-

برای تو،

به آسمان می روم!

[ دوشنبه هفدهم مهر 1391 ] [ 20:32 ] [ پژمان ] [ ]
با دوست داشتن، هرگز چیزی را از دست نمی دهید.

همیشه وقتی از عشق روی بگردانید، زندگی را باخته اید.

[ دوشنبه هفدهم مهر 1391 ] [ 20:14 ] [ پژمان ] [ ]
وقتی کسی تصمیم میگرد چیزی نباشد، بلکه کسی باشد، چقدر توجه ها را که از دست میدهد.

کوکوشانل

[ دوشنبه هفدهم مهر 1391 ] [ 15:43 ] [ پژمان ] [ ]
فرشته ی زیبای من

    هرکجای آسمانها که هستی

                                     تولدت مبارک

[ دوشنبه سوم مهر 1391 ] [ 9:0 ] [ پژمان ] [ ]
[ جمعه سی و یکم شهریور 1391 ] [ 20:47 ] [ پژمان ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

رواق منظر چشم من آشیانه ی توست
کرم نما و فرود آی که خانه خانه ی توست...
گاهی احساس میکنیم میان ما و آنان که دوستشان داریم
هیچ فاصله ای نیست.
گاهی، نوشتن، راهی است برای رسیدن،
راهی است برای کم کردن فاصله ها
و راهی برای هم آوایی و هم دلی
و گاهی، تنها همدم و مونس توست.
نوشته های من، اغلب در سوگ مهسای عزیزم است.
دختری بیست و یک ساله از تبار روشنایی و نور، از جنس باران
که با هم پیمان بسته بودیم، پیمانی از نوع عشق
دختری که با شجاعت، بیش از یک سال با سرطان مبارزه کرد
و به من درس استقامت و زندگی داد. درسی که بهای سنگینی را برایش پرداختم.
نوشته های نخست من، اغلب سرشار از اندوه و دلتنگی و در سوگ مهسا است.
گوشه هایی ناچیز از شعله ایست که در وجودم روشن است
اما به تدریج، امیدوارم این نگاشته ها به نوشته هایی زیبا و در خور تبدیل شود
به نیکی برای همه ی ما.
امکانات وب
  • دانلود فیلم
  • دانلود نرم افزار
  • قالب وبلاگ