دستهایی پر از خاطره
هر شب تنهایی من، به یاد گرمی دستهایش
قالب وبلاگ
 

 

هیچ گاه نویسنده خوبی نبوده ام. دست کم اکنون اینگونه فکر می کنم. آنچه می آید، از خمیر درون است اما چیدمان این واژه ها کجا و نیک نگاشتن کجا. گاه با خود می اندیشم که آیا شایسته دریافت چیز بیشتری از زندگی هستم؟ به این فکر میکنم که من چه کاری برای این دنیا و برای خودم انجام داده ام که شایسته دریافت چیز بیشتر از زندگی باشم؟ البته نگاه من یک نگاه انتقادی به خودم است و به هیچ روی، منظور، پایین آوردن انتظاراتم یا کیفیت زندگی نیست. اینجا عدالت نیست پس البته لایق دریافت خیلی بیشتر از زندگی هستیم. اما خب، این موضوع نباید باعث کند شدن حرکت و بی انگیزگی ما شود. با خود می اندیشم، تو چه کرده ای؟ در ازای زمانی که سپری کرده ای، زمانیکه با هیچ قیمتی بر نمی گردد، چه کاری انجام داده ای که در خور گذشتن این زمان ارزشمند باشد؟ دیدگاه انتقادی هر از گاهی باعث می شود برنامه ریزی دوباره ای برای روند انجام کارها در مورد خودم داشته باشم. باید کمی دقیق تر فکر کنم. آنها که قدرت بیشتری دارند حتما چیزهایی میدانند که من نمیدانم. حتما رویه ای دارند که من ندارم. باید بیاندیشم که به چه نتایج و هدف هایی میخواهم برسم، دست کم برخی از آنها را برای خود شفاف کنم. سپس، رویکردهای رسیدن به آنها را مشخص کنم، آنها را بکار بندم. در اینجا باید دقت بیشتری داشته باشم. آیا رویکردها مناسب و متناسب با اهداف هستند؟ آیا بطور مناسبی اجرا می شوند؟ بعد از مدتی آنها را بررسی و اشتباهاتم را پیدا و جبران کنم و مجددا اهداف و رویکردها را بازنگری کنم. باید بیشتر از فکر استفاده کرد. فکر کردن خستگی دارد، سخت است، همواره از آن در حال فرار هستیم. منظور از فکر کردن، همان اندیشیدن و بکار گیری خرد است وگرنه همه در حال فکر کردن هستند. یکی از مشکلات ما همین است. یا نمی اندیشیم یا اندیشه ما همراه با اشکالات و نقص هایی (مانند فقط به خود و منافع خود فکر کردن، به قیمت تجاوز از حقوق دیگران، به قیمت شکستن و عبور از برخی حریم ها، بدون دور اندیشی گاها، و مانند اینها) است.

 

چیزی که در همه جای دنیا ثابت شده این است که هر موفقیتی تلاش می خواهد و هرچه موفقیت و موقعیت بیشتر و بزرگتری مورد نظر باشد، برای بدست آوردنش باید تلاش بیشتری کرد. باید با آرامش و با حوصله برای خود وقت بیشتری بگذارم. باید کیفیت گذشتن لحظاتم را ارتقا دهم. همه ی اینها را برای خود می نویسم. برای کسی تجویز نمیکنم. تنها برای خود می نویسم و اینجا مینویسم که جدی تر به آن عمل کنم. می دانم زندگی دارای روی ها و سوی های گوناگون است. سعی می کنم به جنبه های بیشتری از زندگی فکر کنم. حتی به لحظاتی که قرار است به چیزی فکر نکنم ، لحظاتی که باید بگذارم که بگذرند...و فقط نفس بکشم و رها باشم از هرچه هست و نیست.

باید بیشتر بیاموزم. باید توانمندی خود را افزایش دهم. باید یاد بگیرم که اندیشه ام تنها به دیدگانم وصل نباشد. برد نگاهم تنها تا نوک بینی ام نباشد. باید اندیشه را از دیدگان جدا کرد. نه اینکه تا کنون اینگونه بوده، بلکه باید تمرین بیشتری برای آدم شدن و آدم بودن و انسانگونه اندیشیدن و رفتار کردن انجام دهم. باید به یاد داشته باشم که راه در جهان یکی است و آن راه راستی است.

راجع به این وبلاگ هم باید تصمیم بگیرم. خیلی دلگیرم از اینکه صادقانه نوشتن اینجا برای برخی باعث سو تفاهم و گاها آزار دهنده شده است. و برای برخی دیگر که اتفاقا آشنا هم هستند مبنای خیلی چیزها. شاید هنوز فرهنگ عمومی ظرفیت یکسری مسایل را نداشته باشد. شاید اینجا را تعطیل کنم. خیلی وقت است که به این موضوع فکر میکنم.

شاید این آخرین پست من باشد. شاید باید گذشت و رفت. نمیخواهم افسوس عمر رفته و دل بستن به محبت و دوستی و اعتماد و زندگی مجازی را بخورم. شاید هم با شکلی تازه بازگردم. اما هرگز دوباره به همان جایگاه قبلی باز نخواهم گشت. طناب گسسته شده را میتوان به هم گره زد، اما دوباره آنجا که ازهم گسسته شده است یکدیگر را نخواهند دید.

آنچه ماندنیست نیکی است و بدی. نیک نام و جاوید باشید. اندیشه تان پویا و برخوردار از همه نعمتهای خدا دادی باشید.

یا حق.

 

بعد نوشت:

دلم گرفت از این که می بینم چه بی تو بی کسم.....

بعد نوشت بعدي:

پيوسته پسته وار شوربختي خود را به درد خنده پوشيده مي دارم و نافه صفت از ميان خون جگر خويش دمي بر مي آورم...

 

سوم مهر نوشت93: فرشته زیبای من، هر کجای آسمانها که هستی، تولدت مبارک.

بیست و ششم آبان نوشت93: پنج سال پیش بود که دیگه نبود...

[ چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1392 ] [ 17:4 ] [ پژمان ] [ ]
چهار ديوار، زندان

چهار نگاه انديشه ام به آزادي!

من ... مجاب مي شوم در فرياد عشق

و سد گذرگاههايم را كه تو شب زده كرده اي

با هلهله چشمانم، باز مي كنم

در قرابت اين يقين

غربتي را كه ساخته اي از حصر

به لبخند شك تو

ميهمان خواهم كرد

صدايت ميزنم

آي........

عصيانم را جسته ام در شبي پر ستاره

و تنم ديگر نميلرزد زير سنگچين هاله اي سياه و گمراه، كه تو ديكته ميكني!

عرياني انديشه ام خواهد رقصيد

رو به روي چشمان مسخ شده ات

و خشم تو را در بن بست كوچه، رها خواهم ساخت

تازيانه دستورات تو را

به شب خواهم سپرد

و مي بوسند زخم هايم را مرغان پر گشوده وحشي

شهري بنا خواهم ساخت

تو....خاموش با علف هاي هرز

هاله اي سياه و گمراه را تكرار خواهي كرد

آنجا پر از نسترن هاي عاشق است

كه مي پيچند و مي رويند و مي بوسند...!

اليوشا.

[ یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392 ] [ 16:18 ] [ پژمان ] [ ]
بارون

پاییز

اشک

گونه

ابر

برگ

باد

نگاه

حس

تپش

لبریز

بال

بارون

بارون

بارون

سزاوار....

[ چهارشنبه بیستم شهریور 1392 ] [ 21:15 ] [ پژمان ] [ ]

اگر به بندگی ارشاد می‌کنیم ترا

اشاره‌ای است که آزاد می‌کنیم ترا

تو با شکستگی پا قدم به راه گذار

که ما به جاذبه امداد می‌کنیم ترا

درین محیط، چو قصر حباب اگر صد بار

خراب می‌شوی، آباد می‌کنیم ترا

ز مرگ تلخ به ما بدگمان مشو زنهار

که از طلسم غم آزاد می‌کنیم ترا

فرامشی ز فراموشی تو می‌خیزد

اگر تو یاد کنی، یاد می‌کنیم ترا

اگر تو برگ علایق ز خود بیفشانی

بهار عالم ایجاد می‌کنیم ترا

مساز رو ترش از گوشمال ما صائب

که ما به تربیت استاد می‌کنیم ترا

صائب تبریزی

[ چهارشنبه سیزدهم شهریور 1392 ] [ 9:33 ] [ پژمان ] [ ]
چند وقت پیش به دلیل کسالتی که داشتم و حادثه ای که متعاقب آن رخ داد و نزديك بود پرونده مدير اين وبلاگ را ببندد، امكان حضور نداشتم. دوران نقاهت گذشته و بهبودي حاصل گشته. بدين وسيله از دوستاني كه موجبات نگراني آنها را با تاخير در تاييد پيامهايشان و يا سر نزدن به وبلاگهايشان  فراهم آوردم پوزش مي خواهم.

بادمجان بم است ديگر.....هر چند من از بادمجان خوشم نمي آيد اما در اين مورد مي آيد.

خلاصه كلام اينكه

اوضاع خوب است و من دو تا كار جديد پاره وقت رو شروع كرده ام كه هم هيجان دارد و هم كمي گرفتاري. و البته چون زمانبندي آن در اختيار خودم ميباشد كمي تا قسمتي خوب است.

فلذا نميدانيم زمان چگونه سپري مي شود. البته براي دوستان و تفريح هم زمان جداگانه اي لحاظ مينماييم و بدينوسيله از اعتراض دوستانيكه ميگويند بپا در كار غرق نشوي و به زندگي خودت برس و ... جلوگيري مي نماييم.

چه خلاصه طولانيي -زين پس بجاي واژه تازي طولاني بفرماييد درازدامان- شد.

چه چكيده ي درازداماني شد.

 پی نوشت (به مناسبت سالروز درگذشت مهدی اخوان ثالث):

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟

....

یادش گرامی.

[ دوشنبه چهارم شهریور 1392 ] [ 15:53 ] [ پژمان ] [ ]
چقدر نگاهت زیبا و پر فروغ بود...


ادامه مطلب
[ یکشنبه سوم شهریور 1392 ] [ 11:42 ] [ پژمان ] [ ]
و آنگاه دیگر هیچ.....

 

[ پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392 ] [ 23:21 ] [ پژمان ] [ ]
حریم شانه های کوه -شاید- مامنی باشد

برای لحظه ای آسودن و با خویش بودن

و من امروز درد خویش با کوه خواهم گفت

زبانش بسته و صبرش فراوان است

قلبی مهربان دارد

شقایق خوب می داند

و گاهی نیز آرام و ملال انگیز می گرید

و من امروز با اشک زلال کوه

اشک خویش را از گونه خواهم شست

فرزین هومان فر

پی نگاشت: دوستان عزیز از اینکه با تاخیر این پیام را درج میکنم عذرخواهی میکنم. یک کسالت جزییست که انشا ا... به زودي برطرف خواهد شد و باز خواهم آمد.

[ چهارشنبه شانزدهم مرداد 1392 ] [ 15:10 ] [ پژمان ] [ ]
پرده را پس میزنم مرغابیان پر می زنند

گوشه ای از آسمان آبیست در باران هنوز

این روزها حسی شبیه بی حسی، یا حسی که شبیه هیچ حسی نیست بر من غالب است. احساس میکنم از خودم فاصله گرفته ام. نمیدانم این اثر گذر زمان است یا مشغله های روزمره و فراوانی که غم نان بر دوش ما گذارده.

نسبت به درد بی حس شده ام. این چه معنی میتواند داشته باشد؟ من قوی تر شده ام؟ یا عواطف و احساساتم را از دست داده ام؟ نمیدانم...

تصوراتم دیگر رویایی برایم نمی پروراند.....مگر می شود بدون رویا زندگی کرد؟ خودم را بدون کلی رویا و آرزوهای کوچک و بزرگ نمیتوانم تصور کنم....اما چرا دیگر چیزی از این دنیا نمیخواهم؟

به این زودی به آخر خط رسیده ام یا اینکه این دنیا کوچک و کوچکتر میشود هر روز؟

سرم دیگر درد نمیکند. این نشانه ی خوبیست؟ یا نشانه ی بد؟ نمی دانم.

نمیخواهم بپذیرم به هر که مهر بیشتری بورزی ضربه بیشتری ازو میخوری، نمیخواهم بپذیرم صادقانه و پاک و بدور از ذره ای بدی، محبت کردن، اشتباه بزرگیست.

باید توانم را افزایش دهم.

همیشه راه بهتری هم هست. همیشه میشود بهتر بود لااقل این همه دوره تعالی سازمانی و استانداردهای بین المللی این را خوب به من فهمانده -چرخه بهبود مستمر را می گویم- اما عجیب است این چرخه که اعتقاد می خواهد و پایداری.

میدانم چنین نمی ماند. امیدوارم "این نیز بگذرد" در این مرحله به خیر و نیکی بگذرد.

هنوز کتابهای زیادی هست که نخوانده ام. انسانهای زیادی هستند که با آنها سخن نگفته ام، جاهای زیادی هست که نرفته ام، حتی خوراک های زیادی هست که نخورده ام....

هنوز کلی پتانسیل نوشتن بی در و پیکر دارم ، اما برای امروز کافیست.

ببخشید که وقت شما را با خواندن این حرفهای نامانوس گرفتم.

دلم باران میخواهد. از همان هایی که همه رخت های خشک روی بند را خیس می کند

از همونهایی که دور میدون ونک آب جمع میشه.....

خدایا ما را به سبک نگارش درست هدایت فرما.

 

 

 

[ سه شنبه هشتم مرداد 1392 ] [ 22:30 ] [ پژمان ] [ ]
چه فرقی میکند کجای قصه ی تو ایستاده ام

من یکی بود همیشه ام

و تو

یکی نبود بی کسی هایم...

 

 

پی نوشت: یادم نیست که از کیست.

[ شنبه بیست و نهم تیر 1392 ] [ 19:23 ] [ پژمان ] [ ]
در میان هیاهوی شهر یخ زده در گرمای آتشین تابستان

گم میکنیم خویش را

و هی فاصله میگیریم میان خویش و خویشتن

فرو می رویم

و آنگاه دست و پازدن سودی ندارد

دست و پا زدن ما شعارهای ماست

شعار میدهیم

بس است دیگر

حالم به هم می خورد از این همه شعار های فریبنده و توخالی

بس کنیم

مرد میدانی؟ بفرما

عمل کن!

 

 

[ شنبه بیست و نهم تیر 1392 ] [ 11:39 ] [ پژمان ] [ ]
به زودی در این مکان یک پست درست و حسابی گذاشته خواهد شد!

ميخواهيم يك عدد تصميم بگيريم.

شما جايي سراغ نداريد؟

[ دوشنبه بیست و چهارم تیر 1392 ] [ 9:48 ] [ پژمان ] [ ]
دوستم داشته باش

و نپرس چگونه

و در شرم درنگ مکن

و تن به ترس مده

بی شٍکوه دوستم داشته باش

نیام، گلايه دارد كه به پيشواز شمشير مي رود...

دريا و بندرم باش

وطنم و تبعيد گاهم

آرامش و طوفانم باش

نرمي و تندي ام...

دوستم داشته باش...

به هزاران هزار شيوه

و چون تابستان مكرر مشو

بيزارم از تابستان

دوستم داشته باش....و بگو

كه نمي خواهم بي صدا دوستم داشته باشي

و آري

عشق را در گوري از سكوت نمي خواهم

دوستم داشته باش...

دور از سرزمين ظلم و سركوب

دور از تعصب ها، دور از قيد و بند هايش

دوستم داشته باش

دور از شهرمان

كه عشق به آن پا نمي گذارد

و خدا به آن نمي آيد

 

"نزار اقبالي" یا "نزار قبانی"

[ یکشنبه نهم تیر 1392 ] [ 11:58 ] [ پژمان ] [ ]
دیروز اولین تجربه تدریس رسمی من در سازمان مطالعات بهره وری نیروی انسانی و تعالی سازمانی وابسته به سازمان مدیریت صنعتی کشور رقم خورد

یک استاندارد را برای پرسنل یکی از شرکتهای نفتی ارایه کردم.

پروردگارم را سپاس می گویم

همه چیز خیلی عالی بود

هم مطالبی که آماده کرده بودم، هم کارگاهها، و هم پذیرایی و آموزش گیرندگان.

از وقتی این کار را - علاوه بر کار اصلی خودم - برای سازمانهای دیگر شروع کرده ام، احساس بهتری نسبت به قبل دارم. هم با انسانهایی که در راه آباد کردن وطن به دور از جریان های  سیاسی تلاش می کنند آشنا می شوم و هم با فرآیندهای کاری گوناگون..... و این خیلی خوب است.

خیلی خوب.

 

[ جمعه بیست و چهارم خرداد 1392 ] [ 9:43 ] [ پژمان ] [ ]
ای کاش می توانستم

خون رگان خود را

             من

                   قطره

                          قطره

                                  قطره

بگریم تا باورم کنند

 

[ سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392 ] [ 21:55 ] [ پژمان ] [ ]
سلام و درود

روزی روزگاری در ایام نوجوانی دوستی داشتم علی نام که هر کجا هست خداوند یار و نگهدارش باشد. این دوست از فارق التحصیلان سمپاد و به تازگی دانشجو شده بود. (من نیز به تازگی پا به عرصه کسب علوم عالیه نهاده بودم)

گر چه در دو دانشگاه متفاوت در این سرزمین کهن و پهناور بودیم اما بسیار یکدیگر را میدیدیم و از اوضاع و احوال هم مطلع.

ایشان همواره میگفتند که زندگیشان مانند منحنی سینوس است (حال چرا کسینوس را انتخاب نکرده بودند خودش جای بحث دارد) و می گفتند که نمیدانند چرا همواره در نقطه مینیمم این تابع سقوط می کنند. و تا ذره ای از آن تابع صعود می نمایند مجددا گرفتار نقطه کمینه مطلق آن می شوند.

این گفته قدیمی نیز همواره ورد زبانشان بود که مرد باید سنگ زیرین آسیاب باشد و میگفت انگار ما را آفریده اند که هرچه بلا در این روزگار ممکن است بر سر یک نفر بیاید را سرمان بیاورند....

از او اینک اطلاعی در دست نیست و از هرکس که جویا شدیم اظهار بی اطلاعی می کرد. شاد و سلامت باشد هر جا که هست.

بنده حقیر نیز تا اندازه ای با گفته ایشان همراه و همراستا بودم. حال که نیک می نگرم، می بینم که واقعا در خیلی از موارد این سنگ زیرین بودن را تجربه کرده ام و حقیقت دارد.

امید است که مردانگی و انسان دوستی و نیک خواهی به همه مردان و زنان سرزمینم باز گردد و حال روز خویش را نیک بخواهیم و برای دیگران نیز خیر خواه باشیم که راه در جهان یکی است و آن راه راستی است.

روز مرد بر همه زنان و مردانی که مردانگی را فارغ از جنسیت خود در شخصیت خود دارند تبریک می گویم.

شاد باشید.

 

[ پنجشنبه دوم خرداد 1392 ] [ 13:33 ] [ پژمان ] [ ]
چقدر سخته توی محل کارت، اشكهايت پشت دريچه ي چشمانت انباشته شده باشد، بغضت با شدت هر چه تمامتر گلويت را بفشارد، و تو نفست در نياد

و لبخند بزني.....

به تو پناه مي برم پروردگارم

[ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392 ] [ 12:7 ] [ پژمان ] [ ]
یکی از صمیمی ترین وقدیمی ترین دوستانم دیروز به من زنگ زد، گوشي رو جواب دادم، گفت:

پژمان، رفقيق هجده ساله ام، بالاخره گرفتمش، مجوز انتشارات رو كه سه سال بود براش دوندگي كرده بودم، شما الان داري با آقاي دكتر هامان ناشر صحبت ميكني. الان توي دستمه. دوست داشتم به تو هم بگم.

خيلي از شنيدن صداي خوشحال دوستم خوشحال شدم، مدتها بود كه به دليل اتفاقات سختي -كه اين روزها براي همه با اين شرايط مملكت مي افتد- برايشان افتاده بود اينقدر شاد و خوشحال نديده بودمش.

بيشتر از موفقيتش، از شاديش خوشحال شدم. اميدوارم كه در اين عرصه نيز موفق باشند.

دم ظهر بود كه دايي عزيز و بزرگوار اينجانب تماس گرفت، گفت: پژمان يكي از مشتري هاي ما دوره سيستم مديريت يكپارچه درخواست كرده، ميتوني براشون دوره برگزار كني، گفتم كه اگه پنج شنبه ها باشه بله، البته به شرطي كه اسلايد آماده داشته باشي، خلاصه اينكه قرار شد دوره IMS رو براشون برگزار كنم، از ۸:۳۰ صبح تا ۵ بعد از ظهر،-آدرسشم ميدون ونكه، هر كي بخواد ميتونه بياد- فكر كنم چند هفته اي درگير اين داستان باشم.

توي اتاق يكي از همكاران جلسه اي داشتيم در خصوص برنامه نگهداري چند تا دستگاه و سيستم سپ كه پدرم تماس گرفت...

گفت كه احتمالا پنج شنبه ميخواد بياد خونه من -فكر كنم بايد همراه خودم ببرمشون دوره IMS - خلاصه بعد از كمي صحبت و احوال پرسي، دوباره به جلسه برگشتم كه دوباره از دانشگاه باهام تماس گرفتند، يكي از مسوولين آموزش بود، گفت كه يكي از دانشجوهاي شما كه ترم پيش درسو افتاده، ميخواد معرفي به استاد بگيره، شما بايد نمره عملي و پروژشو تاييد كني. گفتم آخه من اين ترم در اون دانشگاه درس ندارم، گفت كه اشكالي نداره و ..و خلاصه قرار شد اين دانشجو بياد و من پروژشو بررسي كنم.

هنوز جلسه تموم نشده بود كه دوباره موبايلم زنگ خورد - جالبه كه سال به سال گوشي ما زنگ نميخوره، ديروز هر چند دقيقه يه كاري پيش ميومد و زنگ ميخورد-

اين بار از يك شركتي كه در جنوب مستقر بود تماس گرفته بودند و خواسته بودند كه ماهي يك بار من به محل شركتشون برم و مشاورشون باشم. لازم به ذكره كه قبلا من مميزيشون كرده بودم و كلي از من ترسيده بودند بندگان خدا.

به هر صورتي كه بود جلسه رو تموم كرديم و من برگشتم به اتاق خودم و درگير SAP شدم. اشكالي پيش اومده بود كه نه مشاور و نه هيچيك از همكاران سيستمها ميدونستند كه منشا آن چيست. مجبور شدم به خوندن داكيومنتي كه خودSAP داشت. با کلی درد سر یه کارهایی انجام دادیم و قرار شد با مشاور هم جلسه ای برگزار کنیم.

دم غروب، يك جعبه شيريني خريدم و رفتم پيش دوستم براي تبريك. كلي همه اونجا خوشحال بودند، چاي و شيريني هم به راه بود. شب كه اومدم خونه....

هم خوشحال بودم از اينكه روز خوبي داشتم، و هم دلتنگ...ناشكري نميكنم، اما براي يك لحظه احساس كردم كه همون گوي سنگين روي سينمه و نميذاره نفس بكشم. دوباره همون سوال...اين همه كار، كه چي؟ كه بعدش بياي در و ديوار خونه رو نگاه كني، كه ساكت بشيني يه گوشه و اگه حال داشته باشي يكم كتاب بخوني؟...

اما نذاشتم دوباره اون حس ها برگرده، نذاشتم تنهاييم خودشو به رخم بكشه، به اين فكر كردم كه من دلتنگم يعني من زنده ام و ميتونم ببارم. به اين فكر كردم كه چقدر آرامش دارم و اين چقدر خوبه. به اين فكر كردم كه زندگي سرشار از حالتهاي خوب و بده و هنر زندگي كردن اينه كه آدم همه اينها رو تجربه كنه، ازش درس بگيره، مديريتش كنه، و از همه مهمتر، خوب و شايسته زندگي كنه، حتي اگه بهايش گاهي دلتنگي باشه.

نميدونم تا كي داشتم كتاب مي خوندم، فقط يك لحظه به خودم اومدم ديدم صبح شده و بايد برم سر كار...

------------------------------------------

بعدا نوشت -شما هم بعدا بخونيدش-

فكر كنم اين اولين باريست كه از اتفاقات روزانه ام مي نويسم، شايد خسته كننده باشد، اما گاهي لابلاي اين حرفها چيزي براي ياد آوري و بازنگري هست، براي خودم كه اينطوره، اينطوري بهتر ميتونم خودمو از نگاه خارجي و از بيرون بنگرم و ببينم به نظر خودم، كسي كه اين كارها رو در روز انجام داده و اين احساسات رو داشته قشنگه يا نه، چكار كنه كه كارهاش بهتر بشه، برخوردهاش بهتر و باطنش زيباتر بشه...

اين بود كه اين بار اينطوري نوشتم. باشد كه درسهايم را بهتر بياموزم و بكار ببندم.

ضمنا ببخشيد اگه خسته شديد.

[ یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 11:43 ] [ پژمان ] [ ]
امروز بعد از مدتها به استاد راهنمام زنگ زدم، بعد از مدتها تمام خاطرات خوش دانشجويي در يك لحظه در ذهنم مرور شد، روزهاي درس و دانشگاه و سمينار و مقاله...

بهم گفت پژمان چرا دوباره آزمون دكترا ثبت نام نكردي...گفتم آخه استاد دو بار شركت كردم...قبول شدم اما...

گفت دوباره شركت ميكردي...گفتم راستش امسال وقتي فهميدم كه ديگه زمان ثبت نام گذشته بود...گفت خوب به من زنگ ميزدي، با مركز آزمون تماس ميگرفتم ثبت نامت ميكردم....

 هميشه مصاحبت با ايشون حال منو خوب ميكنه...

مثل دستهاي مادربزرگم كه هميشه آرومم ميكنه...

ديروز رفتم خونشون كه روز مادر رو بهش تبريك بگم، خونه نبود، رفته بود پياده روي، وقتي برگشت تا ديد من توي خونه هستم كلي خوشحال شد

استاد عزيزم و همه معلم هاي واقعي، روزتون مبارك

مادر بزرگ عزيزم و همه مادران، زنان و دختران سربلند سرزمينم، روزتون مبارك.

 

[ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392 ] [ 14:13 ] [ پژمان ] [ ]
فقط چند لحظه کنارم بشین...

همین.

[ پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392 ] [ 16:3 ] [ پژمان ] [ ]
کاش باران ببارد

این بار، گونه هايم را به باران هديه خواهم داد...

[ سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392 ] [ 7:26 ] [ پژمان ] [ ]
می توان گوشه ی یک کافه نشست

با درختان جهان زمزمه داشت

رود ها را به خیابان طلبید...

[ سه شنبه سیزدهم فروردین 1392 ] [ 3:21 ] [ پژمان ] [ ]
چله به چله، عشق را

                               از غم به شادی می بریم....

[ چهارشنبه سی ام اسفند 1391 ] [ 23:16 ] [ پژمان ] [ ]
در شکفتن جشن نوروز برایتان در همه ی سال سرسبزی جاودان و شادی و اندیشه ای پویا و  آزادی و برخورداری از همه نعمتهای خدادادی را آرزومندم.

سال نو مبارک

 

[ دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391 ] [ 10:1 ] [ پژمان ] [ ]
پنج شنبه گذشته برای انجام ممیزی یک شرکت سازنده سکوهای نفتی دریایی، به آبادان رفتم. البته چهارشنبه شب رفتيم و پنج شنبه شب برگشتيم.

هم خوشحال بودم كه آن شهر و مردمش را ميديدم، خيلي مهربان و دوست داشتني هستند. و هم ناراحت...

بعد از اين همه سال، هيچ تغييري انجام نشده بود.واقعا مردم آنجا با مظلوميت زندگي مي كنند، آب كارون بهترين آب ايران بود، اما چيزي كه قابل شرب باشد ازش به آنجا نمي رسد. گرد و خاك هم كه چند سالي است اضافه شده...

پنج شنبه از صبح تا ظهر خاك بود. همه جا سفيد از خاك. انگار خدا يك الك بزرگ روي سر مردم گرفته و خاك الك ميكنه....

پول و سرمايه مملكت از اينجا تامين ميشه اما ....

خيلي دلم سوخت براي اين مردم و براي اين مملكت....

سعي كردم بهترين مميزي را انجام دهم، ۶تا استاندارد رو مميزي ميكرديم . سعي كردم اين مميزي جنبه آموزش هم براي نفرات آنجا داشته باشد

براي اولين بار رفتم بالاي يك سكوي در حال ساخت، هنوز كف نداشت، روي تير آهن ها با ترس و لرز قدم بر ميداشتم...اما بايد مي رفتم و با جوشكاري كه داشت روي اين سازه كار ميكرد حرف ميزدم.

سوال كردم...اسمش را، اهميت كارش در كيفيت محصول را، خط مشي سازمانشان را، خطرات و ملاحظات كارش را، آموزشهايي كه برايش گذاشته بودندرا....سابقه كارش، وضعيت زندگي اش.....

دلتنگ ميشوم وقتي رنج كشيدن مردم را مي بينم. نه بخاطر سختي كار، هر كاري سختي خودش را دارد، بلكه بخاطر محدوديتهايي كه در اين مملكت وجود دارد...

بگذريم

يكي از قشنگ ترين لحظه هايش موقع نهار بود. جاي شما خالي، يك قليه ماهي مشتي (واژه ی بهتری که حق مطلب رو ادا کنه پیدا نکردم) خورديم. خيلیییي خوش مزه بود.

امروز كه برگشتم سر كار (کار اصلی خودم) همش به فكر آنجا بودم...مردم آنجا، مظلوميت آنجا، صفا و صميميت و مهرباني آنجا....

شايد براي عيد با ماشين خودم يه سفر چند روزه برم اون طرفها....

[ شنبه نوزدهم اسفند 1391 ] [ 17:7 ] [ پژمان ] [ ]
ای پری خاطره های قشنگ

سنگ صبور من و دل های تنگ

ای که پس پلک تو شب شعله ور

از مژه ات ماه من آویز تر

باز ترین پنجره ی رو به ماه

نشئه ی شیرین نخستین نگاه

راز نهفته پس خواب عمیق

جلوه رویایی اهل عتیق

مخمل نرم نوسان و نسیم

کی من و تو باز به هم می رسیم؟

کی گل لبخند تو وا می شود؟

موی تو بر شانه رها می شود؟

کی به ترانه به ترنم به ناز

می بری ام تا تب یک خلسه باز؟

کی و کجا باز دوباره پری

در تپش تازه ی من می پری؟

دفتر مهتاب شبانگاه راز

آینه ی صیقلی عشوه ساز

بارش بی وقفه ی چشم ترم

پنجره ی باز نسیم آورم

دختر قند و عسل و ناز و نی

کی شود این فاصله ها تا تو طی؟

پس بزن از روی، نقاب سیاه

در عطش چشمه بیارای ماه

دامن شعله بتکان در شبم

غنچه ی بوسه بنشان بر لبم

کی به تپش، کی به کشش، کی به ناز

در رگ من می پری آهسته باز؟

زندگی ام با تو غزل، بی تو غم

بی تو غزل تلخ، عسل بی تو سم

تازگی فصل بهار و نسیم

کی من و تو باز به هم می رسیم؟

کی من و تو باز به هم می رسیم؟...

سالم پور احمد

[ جمعه یازدهم اسفند 1391 ] [ 11:51 ] [ پژمان ] [ ]
راستش دوست نداشتم در این وبلاگ از مسایل کاری بنویسم، اما گاهي يك نظر يا عقيده يا احساس آنقدر تاثيرگذار مي شود كه به دنبال راهي براي ابرازش مي گرديم...

دیروز به دعوت سازمان مدیریت صنعتی و سازمان مطالعات بهره وری منابع انسانی در دهمین همایش جایزه تعالی سازمانی به اتفاق تعدادی از همکاران حضور داشتم.

خوشحالم كه با تمام سختي ها و شرايط مطلوب و نامطلوب، قابل و غير قابل كنترل، توانستيم تقدير نامه چهار ستاره رو بگيريم...اما واقعا براي صنعت كشور متاسفم. جايي بوديم كه بهترينهاي صنعت ايران حضور داشتند، علاوه بر خالي بودن جاي بسياري از صنايع، مشكلاتي كه از زبان ساير همكاران مي شنيديم نيز براي خود داستاني بود شنيدني.

نميدونم چگونه ميتونم اميدوار باشم، اما اميدوارم كه اين روزهاي سخت بگذرند...

[ چهارشنبه نهم اسفند 1391 ] [ 12:5 ] [ پژمان ] [ ]
پروردگارا
مرا از هرچه ناپاکی و ناراستی، دروغ و بدخواهیست مصون بدار...
آمین.
[ یکشنبه ششم اسفند 1391 ] [ 21:11 ] [ پژمان ] [ ]
روزها گر رفت، گو: رو باک نیست
تو بمان، ای آن که چون تو پاک نیست
[ جمعه چهارم اسفند 1391 ] [ 22:7 ] [ پژمان ] [ ]
یه وقتهایی دلتنگی خیلی روی دل آدم سنگینی می کنه

توی این وقتها همیشه با خودم یه جمله رو زمزمه میکردم و گاهی واقعا آرومم میکرد:

صبور باش، سر به زير و سخت

گاهي حدود صد بار اين جمله رو روي كاغذ مي نوشتم تا آروم بشم

الان هم از اون وقتهاست

وقتي به وضوح صداي شكستن خودت رو بشنوي....

اما ديگه اين جمله آرومم نمي كنه

ديگه

آرومم

نمي كنه

[ دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391 ] [ 12:23 ] [ پژمان ] [ ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

رواق منظر چشم من آشیانه ی توست
کرم نما و فرود آی که خانه خانه ی توست...
گاهی احساس میکنیم میان ما و آنان که دوستشان داریم
هیچ فاصله ای نیست.
گاهی، نوشتن، راهی است برای رسیدن،
راهی است برای کم کردن فاصله ها
و راهی برای هم آوایی و هم دلی
و گاهی، تنها همدم و مونس توست.
نوشته های من، اغلب در سوگ مهسای عزیزم است.
دختری بیست و یک ساله از تبار روشنایی و نور، از جنس باران
که با هم پیمان بسته بودیم، پیمانی از نوع عشق
دختری که با شجاعت، بیش از یک سال با سرطان مبارزه کرد
و به من درس استقامت و زندگی داد. درسی که بهای سنگینی را برایش پرداختم.
نوشته های نخست من، اغلب سرشار از اندوه و دلتنگی و در سوگ مهسا است.
گوشه هایی ناچیز از شعله ایست که در وجودم روشن است
اما به تدریج، امیدوارم این نگاشته ها به نوشته هایی زیبا و در خور تبدیل شود
به نیکی برای همه ی ما.
امکانات وب
  • دانلود فیلم
  • دانلود نرم افزار
  • قالب وبلاگ