تبليغاتX
دستهایی پر از خاطره
دستهایی پر از خاطره
هر شب تنهایی من، به یاد گرمی دستهایش
قالب وبلاگ
پروردگارا

امروز نیز مانند هر روز، خود را به مهر تو سپرده ام

چقدر امروز به تو محتاج ترم، مرا در آغوش خود بگير، ببر مرا تا اوج.

امروز تنها با تو هستم، مي خواهم تمام روز به موسيقي تو گوش فرادهم، بنشان مرا بر بال موسيقي و رنگ.

پروردگارا

تو خود از درونم آگاهي، ميداني چه مي خواهم بگويم...

بگذار رها باشم از هرچه دلتنگيست، بگذار رها باشم در فضاي تو

بگذار قلبم گشوده باشد و لبريز از هواي تو

اي سراپا مهرباني....

[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 16:1 ] [ پژمان ] [ ]
چشمانم را می بندم

خود را می سپارم به دریای خیال

غرق می شوم در خیال مهر تو

گم می شوم در مهربانی آغوش تو

                                   بی خیال پیدا شدن.

[ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 11:19 ] [ پژمان ] [ ]

بهار

ساعت شش و سه دقيقه صبح، مانند هميشه از خواب بيدار شدم. اولين چيزي كه توجه مرا به خود جلب كرد صداي باران بود. يك صبح بهاري باراني

قطرات باران نشان از طراوت ، زندگي و اميد دارند. بي دريغ مهربانيشان را با همه تقسيم مي كنند.

ميبيني! انسان ها چه شاد و چه غمگين، چه دارا و چه ندار، همه زير بارون يكسانند...

زير تابش نور آفتاب بهار

در مسير استنشاق بوي شكوفه هاي بهاري

در شنديدن آواز پرندگان

....

پس

اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم

اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار

 

پي نوشت

سلامتي و كاميابي تمام عزيزانم و همراهاني كه از زمان پديد آمدن اين وبلاگ  حضور گرمشان روشني بخش آن بوده را سر سفره هفت سين دعا كردم. اميدوارم امسال بتوانم با انرژي بهتر و بيشتري حضور داشته باشم.

زيبا، توانا و دانا باشيد.

[ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 10:49 ] [ پژمان ] [ ]
سلام ساده ترین بهانه برای طرح پرسش زندگیست، پس، به وسعت واژه بلند آشنايي، سلام.

نوروز است و به پاس گراميداشت كهن آيين ايرانيان، در اين دوران پر غبار، ارج مي نهم اين آيين سترگ را.

تندرستي، خوب رويي، تازگي، درخشندگي و زيباييتان را آرزومندم.

نوروزتان خجسته

 

فرشته زيباي من، جاي تو خاليست در كنار من، اما تا ابد در دلم خواهي بود. عيدت مبارك.

پي نوشت: از همه دوستان و عزيزانم به خاطر تاخير در به روز آوري و جواب به كامنت ها عذر خواهي ميكنم.

 

[ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 12:16 ] [ پژمان ] [ ]
یه غم نهفته درام

یه چیزی برای آواز

یه چیزی مثل نگاهت

مثل غمگینی این ساز

می نوازم

            می نوازم

پر آواز، پرم از شكوه اين عشق

پرم از خيال پرواز

پرم از رقص سپيده

رو تن سياهي شب....

رو به روي من نشستي

همه ي راه ها رو بستي

اي پري واژه ي شبگرد

تو كي هستي

                 تو كي هستي

پرم از تو، پرم از صداي اين ساز

توي اوج باور من

تويي همدم، تويي همراه

بي تو من رها نميشم

از خودم جدا نميشم

توي اين غبار و اين عشق

حق حقم، صدا نميشم....

[ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ 10:14 ] [ پژمان ] [ ]

سلام

پروردگارا!

بادهاي نا آرامت را بر من فرو فرست

غبارهاي غربت و اندوه، جانم را فرا گرفته است

ببار بر من

ببار

رهايم كن از اين اندوه بيكران

 

پي نوشت: مدتهاست خود را به مهر تو سپرده ام

همچو گذشته، همچو خودت

وجودم را سرشار كن از مهر، زيبايي و توانايي

اي سراپا مهرباني

[ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 ] [ 9:5 ] [ پژمان ] [ ]

گلرنگ شد در و دشت از اشکباری ما
چون غیر خون نبارد ابر بهاری ما
با صد هزار دیده چشم چمن ندیده
در گلستان گیتی مرغی به خواری ما
بی خانمان و مسکین بدبخت و زار و غمگین
خوب اعتبار دارد بی اعتباری ما
این پرده ها اگر شد چون سینه پاره
دانی دل پرده پرده خون است از پرده داری ما
یکدسته منفعت جو با مشتی اهرمن خو
باهم قرار دادند بر بی قراری ما
گوش سخن شنو نیست روی زمین
و گرنه تا آسمان رسیده است گلبانگ زاری ما
بی مهر روی ان مه شب تا سحر نشد کم
اختر شماری دل شب زنده داری ما
بس در مقام جانان چون بنده جان فشاندم
در عشق شد مسلم پروردگاری ما
از فر فقر دادیم فرمان به باد و اتش
اسباب آبرو شد این خاکساری ما
در این دیار باری ای کاش بود یاری
کز روی غمگساری اید به یاری ما

فرخی یزدی

[ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ] [ 9:51 ] [ پژمان ] [ ]

چه شود به چهره زرد من، نظري براي خدا كني

كه اگر كني همه درد من، به يكي نظاره دوا كني

تو شهي و كشور جان تورا، تو مهي و جان جهان تو را

ز ره كرم چه زيان تورا كه نظر به حال گدا كني

زتو گر تفقد و گر ستم، بود آن عنايت و اين كرم

همه از تو خوش بود اي صنم، چه جفا كني چه وفا كني

همه جا كشي مي لاله گون، ز اياغ مدعيان دون

شكني پياله هاي ما كه خون به دل شكسته ما كني

تو كمان كشيده و در كمين، كه زني به تيرم و من غمين

همه غمم بود از همین، كه خدا نكرده خطا كني

تو كه هاتف از برش اين زمان، روي از ملامت بيكران

قدمي نرفته ز كوي وي، نظر از چه سوي قفا كني

هاتف اصفهاني

[ شنبه هفدهم دی 1390 ] [ 9:50 ] [ پژمان ] [ ]
جاویدان باد سایه عزیزانی که شادی را علتند نه شریک

و غم را شریکند نه دلیل

یلدا مبارک.

ایرانی بمانید و جهان را دارا باشید.

سبز باشید و سربلند.

پ.ن: فرشته زیبای من، هرجاي آسمانها و قلبها كه هستي، يلدايت مبارك...

[ چهارشنبه سی ام آذر 1390 ] [ 16:50 ] [ پژمان ] [ ]

رواق منظر چشم من آشیانه توست

کرم نما و فرود آی که خانه خانه ی توست

1-      روی یک پارچه به رنگ زمینه زرد شعر بالا رو با خط نستعلیق و بسیار زیبا نوشته شده و بر سردر دانشکده نصب شده بود. چه روزهایی بود، اولین سمینار، اولین گردهمایی علمی که شرکت می کردم. تازه ترم اول را تمام کرده بودم و ترم 2 شروع شده بود. من هم یک مقاله به شکل پوستر ارایه کرده بودم...

دانشجو ها از همه دانشگاههای ایران تقریبا حضور داشتند.

نمایشگاه، سمینار، مسابقه، سخنرانی، موسیقی....

2-      دو سال بعد تیم اجرایی سمینار تصمیم گرفت  فعالیتهای علمی و فوق برنامه خودش را با هدف ارتقای سطح علمی گروه و دانشکده ادامه دهد. با پشتیبانی وزارت علوم، پیش نویس اساس نامه تشکلها و انجمن های علمی دانشجویی تنظیم شد.ما هیات موسس بودیم. هر هفته جلسه با حضور نمایندگان دانشجویان از همه دانشکده ها، بند، تبصره، ماده.....

اولین همایش با مسوولیت و طراحی من و یکی دیگر از دوستانم به مناسبت سال 2000 میلادی برگزار شد. علاوه بر مسوولیت اجرایی، یک سمینار و کارگاه نیز جز برنامه های من بود. همایش باشکوهی بود که با سختی به انجام رسید. حاصل کار یک تیم از دانشجویان بود که با کمک، همکاری و همفکری یکدیگر همایشی در سطح کشور برگزار کرده بودند. آن روزها سخت درگیر ابن فعالیتها بودم، گاهی خیلی سخت می گذشت اما بهترین روزهای زندگیم بودند...

پس از همایش و با رسمی شدن انجمن های علمی، به عنوان دبیر انجمن علمی دانشکده فعالیتها را ادامه دادیم. سمینارهای هفتگی، نمایشگاه، مسابقه،...موفق به انتشار مجله هم شدیم که برای سایر دانشگاهها نیز ارسال می شد. به عنوان تیم مسابقات دانشجویی دانشگاه به اتفاق سه نفر دیگر انتخاب شدم، اما به دلیل عدم تامین مالی از سوی دانشگاه به مسابقات کشوری اعزام نشدیم.

3-      برای تحصیل در یک گرایش دیگر به دانشگاه فردوسی مهمان شدم. زیر نظر پرفسور وحیدیان و پروفسور ابوالقاسم بزرگنیا. سال آخر لیسانس بود. همزمان در دو دانشگاه در دو جای متفاوت و دور از هم در ایران کلاس داشتم...

گذشت...

امتحان فوق لیسانس خوب بود. رتبه خیلی خوب اما اسمم در لیست نبود. سربازی غیر منتظره ای در انتظارم بود. نیروی زمینی ارتش، تکاوری، رزمایش، سرباز نمونه ارتش...

4-      بعد از سربازی، دوباره در امتحان فوق لیسانس شرکت کردم. با اینکه مانند قبل آمادگی نداشتم، قبول شدم. تا زمان قبولی، در یک شرکت مهندسی ساختمان مشغول به کار شدم. چون سابقه کار نداشتم مجبور شدم به عسلویه برم و به قول مدیر فنی، پای کار باشم. یک پروژه ملی، بزرگ، با کلی تجربه...

کارشناس کنترل پروژه بودم. پس از حدود 5 ماه، یک پروژه دیگر شروع شد. از دفتر تهران، مرا به عنوان سرپرست واحد کنترل پروژه به شرکت خارجی معرفی کرده بودند. پس از مدتی سرپرست دفتر فنی و معاون کارگاه...هنوز یک سال نشده بود. آنقدر درگیر کار بودم که مجبور شدم یک سال از دانشگاه مرخصی بگیرم. اگر برادرم در آن سال با ماشین تصادف نکرده بود، شاید روند زندگی ما، امروز متفاوت بود. تصادفی که تاثیر زیادی بر زندگی همه خانواده گذاشت...

با این حال، کار خوب بود. کار با مهندسین خارجی تجربه خوبی به دنبال داشت. مدیران شرکت رضایت خود را از من اعلام کردند و پس از یک سال و نیم به دفتر مرکزی در تهران منتقل شدم.

کار و ادامه تحصیل در مقطع فوق لیسانس. یک زندگی پر مشغله، اما مفید و در راستای آرزوهایم...

آشنایی با مهسا در این دوره بود که اتفاق افتاد. دوران شیرینی بود با همه مشکلاتی که داشتیم. پدر پس از بازنشستگی، در شهر دیگری با خانواده اش منزل داشت، مادر با همسرش در کرج. من به ناچار منزل پدربزرگ و مادر بزرگم رفتم. برای من سخت بود اما کار خوب، درآمد خوب، تحصیل با استادانی خوب، چیزهایی بود که همه را در سختی و تنهایی بدست آورده بودم.

سرپرست کنترل پروژه همه پروژه های در دست اجرای شرکت بودم. مشغول استقرار یک سیستم استاندارد مدیریتی تحت نظارت یکی از سازمانهای استاندارد آلمانی شدم. وظیفه ای که به سایر وظایف شغلی من اظافه شده بود. شدم نماینده مدیر عامل در سیستم مدیریت یکپارچه.

در دانشگاه، بجز ترم اول که بخاطر عمل قلب پدربزرگم در زمان امتحانات نتوانستم درس بخوانم، بقیه ترم ها رتبه 1 شدم. موضوعی پیچیده اما جذاب را برای پایان نامه انتخاب کرده بودم. در این دوره بود که یکی از آرزوهای زندگیم برآورده شد.

همیشه آرزو داشتم کسی که دوستش دارم در جلسه دفاع پایان نامه ام حضور داشته باشد. بود. در جلسه دفاع من، به همراه پدر بزرگ و مادر بزرگم. دایی و همسر دایی، پسر خاله، دوستان و همکلاسیهایم...مهسا هم بود. در سالن سمینار دانشگاه... هر دو استاد راهنمای من و مشاور و داور راضی بودند. نمره 19.5 شد. چهار روز قبل هم ممیزی نهایی سیستم مدیریت یکپارچه در شرکت انجام شده بود. بدون عدم انطباق موفق به دریافت 4 استاندارد بین المللی شدیم. چه روزهایی بود...

گذشت....

5-      اوضاع اقتصادی کشور به هم ریخت. بودجه عمرانی مملکت قطع شد.شرکتی با عظمت شرکت ما که پروژه های ملی انجام میداد، نتوانست مطالبات خود را به موقع از دولت وصول کند. پرداختها با تاخیر انجام می شد...

مهسا مریض شد. روزهای سخت شروع شد  و شد آنچه نباید می شد. نمی خواهم در این پست سخن ناراحت کننده ای بنویسم. گذشت هر آنچه بود...

6-      در یک شرکت بزرگتر و معتبر تر و تقریبا منحصر بفرد مشغول به کار شدم. کار با یک سیستم جدید شامل Best Practiceهای دنیا در هر بخش. کار خوب، اما به هر حال تحت تاثیر شرایط اقتصادی و سیاسی این مملکت. هرچند قابل اطمینان است اما برای من مانند گذشته نیست. معتبر و با پرستیژ است اما متاثر از شرایط اقتصادی و سیاسی جامعه است.

ضمنا تدریس در دانشگاه هم اضافه شد. تجربه بسیار دوست داشتنی برای من است.

بعد از کان لم یکن شدن قبولی در دوره دکتری و اصراری که استاد راهنمایم برای شرکت و بورس شدن داشت ( به دلیل شرایط سختی که در دوران بیماری مهسا با آن مواجه بودم)، سال بعد برای مصاحبه دکتری دعوت شدم.خوب بود. اما نتیجه: همسر یکی از اساتید و برادر زاده یکی دیگر از داوران. مهم نیست.

7-      امروز

روز تولد من است. نمیدانم باید خوشحال باشم یا ناراحت. هم خوبم، هم...

فراز و نشیب های زیادی را پشت سر گذاشته ام. هرچند که در این پست، خلاصه ای از موارد کاری و تحصیلی حدود 10 سال گذشته ام را مرور کرده ام، اما اتفاقات خوب و بد زیادی برایم افتاده است. از کودکی تا کنون. قصد ندارم به آنها در اینجا اشاره کنم، اما امروز، در این لحظه به بهانه تولد خودم، به خودم نگریستم، راه درازی آمده ام

راه درازی در پیش دارم. ایستادن، توقف، سکون، چیزهایی هستند که همواره از آنها تنفر داشته ام. برای درجا زدن زمان ندارم. شتاب هم ندارم البته. عجله ای نیست. این ساختن یک زندگیست. تراشیدن یک مجسمه از سنگ بیشکل زندگیست که در اختیارمان قرار داده شده است.

زیبا باید بود. تلاش باید کرد. دوست باید داشت. مهر باید ورزید....

[ پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ] [ 10:56 ] [ پژمان ] [ ]
تو که نیستی انگار این شهر، این کشور خالیه....

[ سه شنبه پانزدهم آذر 1390 ] [ 12:28 ] [ پژمان ] [ ]
چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

چه بی تابانه تو را طلب می کند بر پشت سمندی گویی نو زین که قرارش نیست

و فاصله تجربه ای بیهوده است

بوی پیراهنت

اینجا و اکنون

کوهها در فاصله سردند

دست در کوچه و بستر حضور مانوس دست تو را میجوید

و به راه اندیشیدن یاس را رج می زند

بی نجوای انگشتانت فقط

و جهان از هر سلامی خالیست

شانه ات مجابم می کند

در بستری که عشق تشنگیست

زلال شانه هایت همچنانم عطش میدهد

در بستری که عشق مجابش کرده است....

الف-بامداد

مهسای نازنینم

سلام

فرشته ی مهربانم میدانم که میدانی، همه چیز را میدانی

همین خوب است

دو سال شد.

تمام.

 

[ پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390 ] [ 0:28 ] [ پژمان ] [ ]
دو روز دیگه دومین سالگرد مهساست....

صبور و آرومم......

یکی از دوستان عزیز وبلاگیم به همین بهانه برای من کامنتی خصوصی گذاشتن که بقدری برای من زیبا و گرانمایه بود که با اجازه خودشان عمومیش کردم. گاهی در برابر برخی واژگان که نه، مضمونی که در پس هر واژه نهفته است، چیزی نمیتوان گفت....ممنونم ازت دوست خوب من. :

1...
پژمان عزیز سلام.
گاهی نوشتن چیزی برای دوستی عزیز سخت تر از تصورم می نماید. نگرانم مبادا باز وسعت معنا در تنگای واژه نگنجد... اما برای تو می نویسم. کلامی چند... برای تو. شاید بهتر از همه واژه ها و برتر از همه معناها، پنج انگشتی می توانست باشد که در سکوت این روزهای سخت بر شانه مهربانت گذارم یا بازوی تو را بفشارم...
راه هایی هست که تنها باید رفت، دردهایی هست که تنها باید کشید، اشک هایی هست که تنها باید ریخت... بی حضور. می دانم، اما هر بار که به راه هایی که مسافرشان بوده ای می اندیشم، عجبم می گیرد از این همه تنهایی تو. با این همه، در نظر من، تو آن تک درخت باشکوه بر فراز تپه بلندی... تنها، زیبا، باشکوه، و به آسمان نزدیک تر. گم نشده ای در همهمه ی انبوه درختان جنگل... گاهی شکوه و عظمت هم بهای سنگینی دارد، بهایی به قدر تنهایی. بارها در خلوت خیال خودم سیل اندوهی را که از فراخنای سینه ات عبور کرده، به تماشا نشسته ام. این مسیل سبز را...
چند روز پیش بود... شاخه های جوان و پر طراوت گیاهی را برگزیده بودم، در ظرفی زیبا نگهش داشته بودم و هر روز از اندیشه این که به زودی زیبا و بزرگ و انبوه می شود غرق شادی می شدم... نفهمیدم چرا به یک باره طراوتش را از دست داد، پژمرد و در مقابل دیدگان حیران و غمگین من، هر روز برگی از آن جدا شد و افتاد... گیاه من البته نجات یافت، گرچه شاخه های پژمرده اش را جدا کردم و خردتر و خرد تر شد، اما حالا ریشه های ظریفِ آن تنها شاخه کوچک باقیمانده، آواز زندگی سر داده اند... زیبا گل هستی تو اما، فرصتی نیافت... من انسانم، کسی از جنس تو. وقتی پژمردن شاخه گیاهی چنین پریشانم می کند، شاخه گیاهی که مانندش را بسیار می توانم یافت، چه باید کشیده باشی، وقتی بی نظیرترین گل هستی ات، پیش از آن که به شکوفه نشستنش را ببینی، در برابر چشمانت زرد و ملول و پر درد، از آوای حیات تهی می شد... سرگیجه می گیرم و اشک و افسوس وجودم را پر می کند. من نمی فهمم. هیچ کس دیگری هم نخواهد فهمید دردهای تورا. شادی و اندوه هر قدر هم تکثیر شوند، چیزی از حجم اولیه شان کاسته نخواهد شد... اما چیزی هست که در این سال های نه چندان زیاد عمرم یاد گرفته ام و به آن ایمان آورده ام...

2...
...
دریافته ام آنهایی که می پنداریم بی درد و آسوده و خوشبخت اند و شانه هاشان از بار غم خالیست، در حقیقت پیمانه وجودشان، و ظرفیت روحشان خرد و اندک بوده است. به تمامی بزرگ مردان و زنان تاریخ که می نگرم، دردهای بسیار در زندگیشان می بینم... خداوند به ظرفیت پیمانه روح ما آگاه تر است و نیک می داند تاب و توان و گنجایش روحمان تا کجاست... خوبی و زیبایی بیشتر در معرض آفت و آسیب است، و سخت ترین دام ها، پیش پای زیباترین پرندگان گسترده است. هر چیز را بهایی است... پیش تر نیز با خود گفته ام، تو نیز بار سنگین مصائب زمانه را از این رو به دوش می کشی که سهم بزرگتری از روح انسانی برده ای.

وقتی بر مزار از دست رفتگان می ایستم، نمی توانم ارتباطی با آن سنگ های سرد برقرار کنم. در باور من نمی گنجد، به جای آن که می شناختمش از این پس باید با آن سنگ های تراشیده و آن نام حک شده بر مزار سخن بگویم. ترجیح می دهم به فیزیک پناه ببرم... انرژی از بین نمی رود، فقط منتقل می شود... شک ندارم که شور و انرژی و عشق مهسا در خاک وارد نشده. جسم آدمی شاید از خاک باشد و در خاک گردد، اما شور و انرژی و عشق، از جنسی دیگرند. فنا ناپذیر و مانا ... در آهنگ ناب هر قطره باران، در تابش آرام هر آفتاب بهاری، در خنکای هر نسیم پاییزی، در پس هر لبخند که از لبانت گذر می کند، شاید، نه، یقینا، بخشی از عشق و انرژی فرشته مهربانت نهفته است. پس شاد باید باشی... شاد و سربلند. و مغرور. و یک بهانه این همه را کافی است... عشق.

3...
در نظر من مهسا، آن پری جوان و زیبایی است که دو سالی است بر پله های طلایی منتهی به بهشت نشسته است. با دامنی سپید و بلند و پر از قطره های ناب باران، با توری از شبنم و یاس بر سر، و نخستین دسته های ظریف نرگس های بهاری در دست... نشسته است و تو را می نگرد که چگونه بیدار می شوی، چگونه بر جان زندگی می آویزی، و چطور به خواب می روی. به موفقیت هایی که بعد از نبودنش از آن تو شده فکر کن... این همه بی دلیل نیست. در لحظه لحظه خواب و بیداری ات، کسی هست، همیشه بیدار، که بهترین آرزوها را برایت روانه ی زمین می کند... کسی که به آغوش خدا نزدیک تر است... آن روز خواهد رسید که آن پله های طلائی را باهم، دست در دست هم، و دیده در دیده هم بروید تا آن برسید به آن دروازه شادی...
اما تا آن روز، سال های بسیار باید عمر کنی. سرافراز و دلشاد و آزاده و بی نیاز...



[ سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 ] [ 23:26 ] [ پژمان ] [ ]
پروردگارا

چنان كن كه بتوانم هر زمان، هر روز و هر لحظه در راستاي وسعت بخشيدن به انديشه ام بكوشم

مي دانم كه هميشه، نزديك ترين راه، راست ترين و مستقيم ترين راه است.

در اين راه گام نهاده ام، ميدانم كه بقيه راه، خود نمايان خواهد شد.

مهساي عزيز

پروژه اي كه بنا بود با هم انجام دهيم را شروع كرده ام. هرچند خيلي سخت است، هرچند انرژي زيادي از من مي گيرد و همراه با مسووليت ها و مشغله فراوان بايد انجامش دهم، هرچند كه گاهي فشارش خارج از حد توانم است، اما به تو قول مي دهم، همانطور كه پيش از اين در نظر داشتيم، انجامش دهم و به نتيجه برسانمش...

[ چهارشنبه یازدهم آبان 1390 ] [ 16:26 ] [ پژمان ] [ ]

بوی موهات زیر بارون ،بوی گندمزار نمناک

بوی سبزه زار خیس، بوی خیس تن خاک

جاده های مهربونی، رگای آبی دستات

غم بارون غروب، ته چشمات تو صدات

قلب تو شهر گل یاس، دست تو بازار خوبی

اشک تو بارون روی مرمر دیوار خوبی

ای گل الوده گل من، ای تن آلوده دل پاک

دل تو قبله این دل ،تن تو ارزونی خاک

یاد بارون و تن تو، یاد بارون و تن خاک

بوی گل تو شوره زار ،بوی خیس تن خاک

همیشه صدای بارون ،صدای پای تو بوده

همدم تنهاییام، قصه های تو بوده

وقتی که بارون میباره، تو رو یاد من میاره

یاد گلبرگای خیس روی خاک شوره زاره

ای گل آلوده گل من، ای تن آلوده دل پاک

دل تو قبله این دل، تن تو ارزونی خاک

 

پ.ن: مهسا، به ياد تمام روزهاي باروني كه با هم بوديم....دوستت دارم.

[ یکشنبه هشتم آبان 1390 ] [ 13:33 ] [ پژمان ] [ ]
خداحافظ نگو

                  وقتی

                           هنوز درگیر چشماتم...

[ چهارشنبه سیزدهم مهر 1390 ] [ 13:28 ] [ پژمان ] [ ]
در من اینک کوهی ،
سر برافراشته از ایمان است
من به هنگامی شکوفایی گل ها در دشت ،
باز می گردم
و صدا می زنم :
...
آی!
باز کن پنجره را،
باز کن پنجره را
ــ در بگشا !
که بهاران آمد!



حمید مصدق
 
[ سه شنبه پنجم مهر 1390 ] [ 10:55 ] [ پژمان ] [ ]

شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب

 مي گفت
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
 به جان دلبرش افتاده بود- اما-
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد

 

پی نوشت۱: مهسای عزیز، هر چي گل شقايق تو دنياست تقديم به تو. تولدت مبارك...

پی نوشت۲: من خوبم.

[ چهارشنبه سی ام شهریور 1390 ] [ 7:12 ] [ پژمان ] [ ]

سلام

شادي و سلامتي همه ي دوستان خوبم را آرزو مي كنم. از تمام افرادي كه به هر ترتيب و شكلي به اين وبلاگ آمدند، نظرات موافق و مخالف و پر از مهر و محبت خود را درج كردند صميمانه سپاسگذارم. همچنين از تمام كساني كه آهسته و آرام آمدند، مطالب را خواندند و آهسته و آرام گذر كردند نيز تشكر مي كنم.

دوستان عزيز!

لازم ديدم كه كمي در مورد اين وبلاگ توضيحاتي ارايه نمايم تا اينكه براي برخي دوستان مطاب روشن تر  شود و عزيزان با ديدگاه درست تري به بيان نظراتشان بپردازند. (اينگونه براي من نيز مفيد تر و قابل استفاده تر خواهد بود).

اگر به قسمت "درباره وبلاگ" مراجعه كرده باشيد، هدف خود را از ايجاد اين وبلاگ در آن مي يابيد. تا اينجا لزومي نمي ديدم كه جز موضوع وبلاگ مطلب ديگري در آن درج كنم. هر كس در مواجهه با ناملايمات زندگي، روشي را در پيش مي گيرد، من هم، براي كمك به خودم و به حد اقل رساندن آسيب هايي كه ممكن بود به روح و روانم وارد آيد، يكي از راههايي را كه مناسب ديدم، نوشتن بود و اين راه را در نظر گرفتم. هرچند كه كارهاي ديگري نيز انجام داده ام كه خوشبختانه بسيار موثر واقع شده اند.

در اينجا فقط قصد داشتم رده ي خاصي از دلتنگي هايم را بازگو كنم. هر كسي دلتنگيها و ناراحتي هايي براي خود دارد كه اگر آنها را بازگو كند ممكن است چندين برابر بزرگتر و سخت تر و تكان دهنده تر از مطالب اين وبلاگ باشد. اما تصميم من اين بود كه اين رده خاص را به رشته تحرير در آورم، زيرا با اين كار هم خود احساس سبكي مي كردم و هم لحظات دشواري را كه گذراندم، براي خود و سايرين ثبت مي كردم تا نخست فراموش نكنم، كه بودم و چه بر من گذشته است و درس بگيرم از گذشته ي خودم، از تحليل خودم، و دوم آنكه قدر داشته ها و لحظه لحظه زندگيمان را بدانيم، به زندگي به گونه اي ديگر بنگريم، خود را در مسايل كم اهميت و بي ارزش گرفتار نكنيم، عزيزانمان را در زمان حياتشان قدر بدانيم و بفهميم كه بعضي چيز ها اگر از دست بروند، به هيچ قيمتي باز نمي گردند، راحت تر و بهتر زندگي كنيم و بدانيم كه چه چيزهايي در زندگيمان مهم هستند... .

اما همانگونه كه در قسمت "درباره وبلاگ" نيز اشاره كردم، به مرور اين نگاشته ها تغيير خواهند كرد و مطالب را با شكل ديگري در آن درج خواهم نمود. هرچند اين حق را براي خود محفوظ ميدارم كه هر از گاهي دلتنگي هايي را كه با آنها مواجه مي شوم در آن درج كنم. لذا وجود اين وبلاگ نمي تواند دليلي بر يكنواختي، افسردگي و يا بي حركتي نگارنده آن باشد، چرا كه تنها يك منظر و يك بعد از آن در وبلاگ درج شده است.

دوستاني كه از نزديك با من آشنايي دارند، مشغله هاي فراوان مرا بهتر ميدانند، هر انساني گاهي شاد است، گاهي غمگين، گاهي آرام و گاه خشمگين، سعي خواهم نمود ابعاد بيشتري از افكار و احساسم را بنويسم.

در واقع، خواهان اين موضوع هستم كه اين وبلاگ،تبديل به فضايي پر از صفا و آرامش شود، تا بتوانم هر آنچه را كه دوست دارم به راحتي در آن ثبت كنم، با آن صادق باشم، و ديگران نيز در فضايي دوستانه و مبتني بر اعتماد و صميميت به بيان ديدگاهها و احساسات خود بپردازند و در نهايت، لحظاتي را با خلوص دل و به نيكي در كنار هم بگذرانيم، بلكه بتوانيم براي هم مفيد باشيم و به قول معروف، "بودنمان به از نبودمان باشد".

در انتها از همه ي عزيزاني كه سعي كردند با نوشته هايشان همراه من باشند سپاسگذارم، ميخواهم بدانند كه واقعا بودنشان، همراهيشان و نظراتشان برايم مهم، ارزشمند و تاثيرگذار بوده و هست. همچنين به نيكي ميدانم كسانيكه با نظراتشان مرانكوهش كرده اند، نيتي جز بهتر شدن من نداشته اند(هرچند كه همه اعتراضاتشان را وارد نميدانم اما برخي را كاملا قبول دارم و آنها را بكار بسته ام) از آنها نيز بسيار بسيار تشكر مي كنم.

لازم به ذكر است نظرات افراد تا زمانيكه خلاف ادب نباشد، حقي از كسي ضايع نكند و حرمت اين فضا را نگه دارد در اينجا تاييد ميشود و البته بديهيست تاييد آنها براي نمايش در وبلاگ به معني تاييد محتواي آنها از نظر نگارنده وبلاگ نخواهد بود.  

سبز باشيد و سربلند.

[ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 14:9 ] [ پژمان ] [ ]

همین الان پیامکی از پدرم دریافت کردم که آنقدر عجیب بود که تنها کاری که توانستم بکنم این بود که در اینجا ثبتش کنم:

"برای همیشه ای جاودانه جوان، در روح من جاری هستی و در لحظه لحظه های زندگی با تو خواهم بود. به گونه ای که پنداری در تو تکرار شده ام. برای همیشه ای جاودانه جوان ما سهم همدیگر خواهیم بود. مهسای تو.

(پیامی که دیشب به من الهام شد)".

پی نوشت1: نمیدانم چه باید بگویم......

پی نوشت2: مهسا! همیشه دوستت خواهم داشت و تا ابد در روح و قلب من جاری خواهی بود...

[ شنبه پنجم شهریور 1390 ] [ 19:39 ] [ پژمان ] [ ]
خداوندا

       میدانم

                مماس هستم با تصمیمات بزرگ

                با اتفاقات بزرگی در زندگی

        اکنون، بيش از گذشته

         به مهر تو نيازمندم

                         و به همراهيت

         مي دانم كه هستي

          كمكم كن، براي تغيير

                         براي حركت

                         براي رفتن و نماندن

                         مگذار، ديگر مگذار بمانم....

با تو هستم.....

[ سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 ] [ 11:0 ] [ پژمان ] [ ]

همه می پرسند

چیست در زمزمه ی مبهم آب؟

چیست در همهمه ی دلکش برگ؟

چیست در بازی آن ابر سپید

روی این آبی آرام بلند

که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال

چیست در خلوت خاموش کبوتر ها؟

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده ی جام؟

که تو چندین ساعت

مات و مبهوت به آن می نگری

نه به ابر

نه به آب

نه به برگ

نه به این آبی آرام بلند

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

نه به این خلوت خاموش کبوتر ها

من به این جمله نمی اندیشم

من مناجات درختان را هنگام سحر

رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه

صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پاینده هستی را، در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل

همه را می شنوم، می بینم

من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت

همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را

تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب

من فدای تو، به جای همه گل ها تو بخند

اینک این من که به پای تو در افتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر

تو ببند

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ی ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من، تنها تو بمان

در دل ساغر هستی تو بجوش

من، همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی ست

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش

فریدون مشیری

[ شنبه یکم مرداد 1390 ] [ 21:11 ] [ پژمان ] [ ]
دیروز در جلسه ای در خصوص کمک به بیماران نیازمند شرکت کرده بودم. یکی از دوستان جمله بسیار زیبایی از کوروش کبیر گفتند که خیلی به دلم نشست و دلم نیامد اینجا ننویسم:

دستانی که کمک می کنند مقدس تر از لبانی هستند که دعا می کنند.

[ پنجشنبه سی ام تیر 1390 ] [ 10:15 ] [ پژمان ] [ ]
خانه ام آتش گرفته است آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرش ها را تارشان با پود

من به هر سو می دوم گریان
...در لهیب اتش پر دود

وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از درون خسته سوزان
می کنم فریاد، ای فریاد، ای فریاد...

از فراز بام هاشان شاد
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبک شب

من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش

زان دگر سو شعله برخیزد به گردش دود
تا سحرگاهان که می داند که بود من شود نابود.

خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر

وای آیا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریاد ، ای فریاد
 
مهدی اخوان ثالث
[ یکشنبه بیست و ششم تیر 1390 ] [ 23:49 ] [ پژمان ] [ ]
چقدر این روزها دلم گرفته

خسته ام

از خیلی چیزها

اما دوست دارم بدونم دیگران هم از من خسته اند؟ دوست دارم بدونم چه کسی را خسته کرده ام و چه کنم که لاقل من نسبت به سایرین اینگونه نباشم...

خسته ام از اینکه میدان دید خیلی ها حد اکثر نوک بینی شان است، از اینکه هر لحظه تنها تر از لحظه قبل میشوی

از اینکه راحتت نمی گذارند

هر جا به نوعی!

سر کار، استرس، مسوولیت و مشکلاتی که تعداد اندکی قادر به درک آنها هستند. از اینکه اینقدر توضیح میدهی که چیزی را رعایت کنند، دقت کنند و نمی کنند و نمی فهمند که رعایت کنند، که بی توجهی می کنند آنقدر که روزی گندش در میاد و تازه آن وقت همه از تو پاسخ میخواهند. حالا تو هی بگو فلان روز و فلان تاریخ که اینها را می گفتم برای چنین روزی بود.

خسته ام از اینکه مشکلات بقیه را می بینم و می بینم که نمی توانم ذره ای از آنها را حل کنم، گاهی احساس میکنم چقدر موجود بی مقدار و ناتوانی هستم....

دلتنگم از دلتنگی خودم، از ناراحتی دوستانم و غم و غصه های آدمها. از تنهایی آدمها. از اینکه زندگی چنان پر از فشار و استرس شده که هیچ کس وقتی برای دیگری ندارد، اگر هم داشته باشد، اعتمادی ندارد، اگر هم اعتماد داشته باشد، صلاح نمی داند و آنقدر اما و اگر منطقی هست که از خیرش بگذرد و تنها بماند

از اینکه برای فرشید عزیز که تازه مادرش را از دست داده هیچ کاری نمی توانم بکنم. از اینکه بجای دلداری او در مراسم خاکسپاری باید جلوی اشکهای خودم را می گرفتم. از اینکه از این به بعد پدر فرشید پس از سالها زندگی تنها همراه و همدمش را از دست داده....چقدر میفهممش. چگونه خانه اش را بدون همسر تحمل می کند؟ از اینکه فریماه که نوه اش بود، که با او زندگی میکرد چه حسی دارد. نوه ای که از نوزادی با او زندگی کرده، که او همه کسش بود، حالا تنها در آن خانه چه کند؟ چه کسی حالش را درک میکند؟ آن هم زمانیکه باید خودش را برای کنکور سال آینده  آماده کند.....  

دلم تنگ است

بعد از این همه کار می روی خانه، تازه از خودت می پرسی خوب، که چه؟ حالا چه می خواهی بکنی؟

به خودت امید میدهی که همه چیز درست می شود، بالاخره یک روز خدا روی خوش زندگی را به تو نیز نشان می دهد؛ اینقدر سخت نگیر! اما دوباره این سکوت و در و دیوارهای خانه است که به تو هجوم می آورد...

توی دلت را می گردی، شاید چیزی را بیابی که خوش باشی با آن....

صفحه وبلاگت را باز می کنی، بعد از چند روز یک کامنت از یک دوست قدیمی و یک کامنت از کسی که هرگز ندیدیش...

می خونی و دلت گرم می شود...

خدایا، تمام تلاشم را می کنم که خوب باشم، برای اندک کسانی که نگران من اند، زیرا آنقدر خوب هستند که ارزشش را دارد، حتی اگر از دلتنگی و خستگی، نفست بند آمده باشد، جواب بدهی و بگویی: خوبم.

پی نوشت: دعا کنید خودتان را، این مادر از دست رفته را، فرشید، پدرش و فریماه را....

و من را.

[ یکشنبه دوازدهم تیر 1390 ] [ 23:50 ] [ پژمان ] [ ]
قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی
کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن .
از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من کردم
اشکهایی را بریز که من ریختم
دردها و خوشیهای من را تجربه کن
…سالهایی را بگذران که من گذراندم
روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم
دوباره و دوباره برپاخیز و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن
همانطور که من انجام دادم …
بعد ، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی
[ سه شنبه هفتم تیر 1390 ] [ 21:53 ] [ پژمان ] [ ]
این روزها آرزوی من شنیدن صداته...
[ دوشنبه ششم تیر 1390 ] [ 23:33 ] [ پژمان ] [ ]
چشمانم را می بندم

می توانم ببینم

چشم های زیبای تو را

چه سخاوتمندانه به من می نگرند

و چه مغرور بودی

به خاطر خودت به خاطر من

چشمانم را می بندم

اینک صدای خنده هایت

در لحظه هایم جاریست

نیک میدانم که خوبی

و می خندی

و من

بزرگ و مغرور

چشمانم را باز می کنم

دستهایت را به یاد می آورم

زمانی که حلقه ای بودند دور گردنم

شانه هایم میلرزد

من قوی هستم

اشک هایم نیز.

 

[ یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390 ] [ 16:28 ] [ پژمان ] [ ]
تو فعلا اوقاتی سخت را سپری می کنی، اتفاقی که انتظارش را نداشتی.
اما وقتی به سوی ناشناخته ها قدم برمیداری، مثل کاری که حالا انجام می دهی، مواردی زیبا، معجزه های خرد و ریز و لذت هایی را در قلبت کشف می کنی.
گاهی از غصه دار ترین لحظات زندگی، برجسته ترین چیز ممکن ظاهر می شود.
در رگباری ناگهانی، می توانی رنگین کمان پیدا کنی.
جاده ای ناشناخته، تو را به مکانی مناسب هدایت می کند.
در ایام دشوار، تو روح و روان انعطاف پذیر خودت را دوباره کشف می کنی.
تو در وجودت مکانی قوی پیدا می کنی که هرگز از جای آن خبر نداشتی.
گاهی وقتی پایت را از پرتگاه فراتر می گذاری، پی میبری که می توانی پرواز کنی.
یاد می گیری که اگر این همه اشک نریخته بودی شاید قادر نبودی گل های زیبای خود را پرورش دهی.
گاهی در تاریک ترین ایام...متوجه میشوی که می توانی بدرخشی.
[ پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390 ] [ 9:20 ] [ پژمان ] [ ]
مهسا میخوام اینجا رو به یه جای قشنگ تبدیل کنم (به زیبایی عشق من و تو)

شاید برای ادامه زندگی

شاید برای اینکه زود دیر میشه

نه

بخاطر تو و کسانی که میان اینجا رو میخونن،

آره شماها، لایق بهترینها هستید دوستان خوب من.

[ دوشنبه شانزدهم خرداد 1390 ] [ 21:52 ] [ پژمان ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

رواق منظر چشم من آشیانه ی توست
کرم نما و فرود آی که خانه خانه ی توست...
گاهی احساس میکنیم میان ما و آنان که دوستشان داریم
هیچ فاصله ای نیست.
گاهی، نوشتن، راهی است برای رسیدن،
راهی است برای کم کردن فاصله ها
و راهی برای هم آوایی و هم دلی
و گاهی، تنها همدم و مونس توست.
نوشته های من، اغلب در سوگ مهسای عزیزم است.
دختری بیست و یک ساله از تبار روشنایی و نور، از جنس باران
که با هم پیمان بسته بودیم، پیمانی از نوع عشق
دختری که با شجاعت، بیش از یک سال با سرطان مبارزه کرد
و به من درس استقامت و زندگی داد. درسی که بهای سنگینی را برایش پرداختم.
نوشته های نخست من، اغلب سرشار از اندوه و دلتنگی و در سوگ مهسا است.
گوشه هایی ناچیز از شعله ایست که در وجودم روشن است
اما به تدریج، امیدوارم این نگاشته ها به نوشته هایی زیبا و در خور تبدیل شود
به نیکی برای همه ی ما.
امکانات وب